تمام.
وقتی شجاعت گفتنشو نداره، ارزششو نداره.تمام. نیمه شب دوم اسفند/ آسمان عجیب/ ماه آشنا/ بر لب جوی.
مرا گفتی قدح بشکن... شکستم؟
دارم با خودم فکر می کنم که جوانمردانه نیست. اینکه عصر تاریک شده ی این روز تعطیی که عید هم بوده، ادای عصر یک روز جمعه ی دلگیر را دربیاورد، و من به جای همه ی چیزهایی که باید بخوانم و همه ی کارهام، بنشین
حال منم و رنج بیحساب ِ...
داستان ما، همان داستان درماندگی بین عشق بیشتر- رنج بیشتر و عشق کمتر- رنج کمتر است. و انتخاب تو هم، درباره ی من، همان انتخاب... بود! حالا هرچقدر هم که بگویی نه. که انکار کنی. که دهانت هیچوقت به گفتنش باز نشود... پ.ن:توضیح بی جا و بیهوده ایست. اما عشق تنها استعاره است. معنی را کسی اگر بخواهد بفهمد، می...
حالم بد نیست و اوضاعم بهتر هست.
یک و چهل دقیقه ی نیمه شب است. همینطور نشسته ام بیدار، زیر چراغ روشن و زرد دیوار. نمیخوابم. هی به فکر فرو می روم... چیزی، جایی در مسیر دل و گلویم سنگینی می کند. که توان و هوای گفتنش هم با من نیست.
کتان ِبرف ِنورسیده، گهر شود به نور ِدیده*
تازه شب شده بود که از دانشگاه آمدم بیرون. کلاه بر سر، خیس، آرام، ذوق کرده، لبخند به لب. خرسند بودم از اینکه داشتم تنهایی ام را با انقلاب ِبرفی قسمت می کردم. برف به یکباره تند شده بود. همه شعف داشتند.
به وقت شش و چهل دقیقه ی صبح
نل زل زده توی چشم هام. با دست هاش می زند روی صورتم و سعی دارد به خودم بیاوردم. - این خاطره مال تو نیست میم. اینکه پاکت سیگارتو گم می کنی و با اون دعوا می کنی که چرا برش داشته، مال تو نیست. چرا تو سرت
گاهی که انگار در دنیای دیگری هستم
امروز انگار همه اش میان خاطرات غوطه ور بودم. بی هیچ خط زمانی یا قاعده ی مشخصی. با خودم فکر کردم چه کسی بود می گفت خون و خاطره و خطر هم خانواده اند؟ تو بودی مفرد؟ هرکه بود راست می گفت. خیال و خون و خاط
آبگینه ی دلم
[اون بیرون داره نم نم بارون زمستونی میاد. من روی آخرین صندلی از آخرین ردیف سالن بزرگ و مستطیلی کتابخونه نشستم و همه ی دورم رو کتاب های قدیمی باارزش گرفتن و بی اینکه دست خودم باشه، دارم فکر می کنم. بعد
آن روز
نشسته بودم روی یکی از صندلی های انتظار تا یکی از آن اتاق های هفت و هشت و شش خالی شود. هیچکس آن بیرون منتظرم نبود. هیچکس از من خبر نداشت. دنیا یک دره ی بزرگ بود پیش پایم و سایه ی تنهایی، از همیشه بر سر
وسیع باش. و تنها. و سر به زیر. و سخت.
*استادم، بین تمرین کردن های من، داشت از ماه گرفتگی و انرژي و تاثیرهای شش ماهه و اعتقادهای گذشتگان و خودش حرف می زد و از علم و از چه و چه و چه. وسط هایش جمله ای گفت که تمرینم را قطع کردم و خیره ماندم و
پستچی دیوانه
1. با یک صدای اعصاب خردکن بیدار شدم و نور دم صبح از پشت ملحفه چشمم را زد. صدا برای زنگ خانه بود. کمی روی کاناپه غلت زدم اما صدا قطع نشد. او هیچ توجهی نمی کرد. هر کی هم که پشت در بود مثل اینکه خسته نمی
یک بار برایت نوشته بودم که من زخم ام، نل.*
می خواهم بگویم مدت هاست دیگر نمی توانم درباره حال و روز و احوالم چیزی بنویسم و اصلا نمی خواهم که دیگر حرفی هم بزنم به کسی و «فاصله، فاصله، فاصله» شعار این روزهایم است و بیماری آنقدر پیشرفت کرده و زخم،
همهاش چند دقیقه بود در پیادهرو.
از میان خستگی و آشفتگی بیدار می شوم، پناه می برم زیر چادر مشکی، پله ها را می روم پایین که برسم به هیئت آشنا، هیئت آشناست، همیشه آشناست، و من اولین ضرب های محکم را که می شنوم اشک هام راه می افتد، می رو
کاش لااقل مینوشتم.
فهمیدهام که احتیاج به کمک دارم، که تنهایی نمیتونم از پس چیزهایی که درم میگذرن بربیام، اما حتی همین جمله رو هم نمیتونم به کسی بگم.
وان ریسمان...
یازده صبح روز جمعه. هوای پاییز خودش را تا توی خانه کشانده بود و من با موهایی کثیف، در اتاقی کثیف، لبهی تخت نامرتبم نشسته بودم و با اینکه حال بدی نداشتم بلند نمیشدم و داشتم هیچ کدام از کارهای زیاد، ض
«صفحهی کهنهی یادداشتای من، گفت دوشنبه روز میلاد منه»*
باید بنویسم. باید قبل از اینکه ساعت برسه به دوازده و تاریخ ثبت پست از سی مهر تغییر کنه به اول آبان باید بنویسم. این رو چند ساعته که دارم به خودم می گم. همه ی چندساعتی که نشستم لبه ی تخت و کمر و گردنم
فشار نوشتن و ننوشتن مدام همراهم هست. امان از سرم.
باید برای دانشکده مطلبی بنویسم. نه اینکه به من سفارشی کرده باشند، نه. مطلبی که خودم رفته ام سراغ این انجمن و آن کانون دنبال چاپ کردنش. مطلبی که دغدغه ی شخصی ام است و منتشرشدنش الان، در این روزها، برای
طوری که تنها یک ت بی نقطه بماند
من؟ من صبح ِتازه دست تنهایی ام را می گیرم و در برف فراوان قدم می زنم و زیر پایم صدای خردشدنش را می شنوم. با خودم آرام ام. راستش کمی هم اشک از گوشه ی چشمم می چکد و یخ می زند من اما آرام آرام، راه می روم و از هرچه توست تهی می شوم. تو را میان همان برف ها جا گذاشتم. که بباری، که بنشینی، که آب شوی. محو ش...
پُر؟
تمام روز جمعه را توی کمد می گذرانم و باقی اش را هم پشت لپ تاپ، هی گریه می کنم. کلافه ام. توی کمد دراز می کشم. کز می کنم. می خوابم. بیدار می شوم. آهنگ پلی می کنم. قعطش می کنم. می آیم بیرون. دوباره می روم آن تو. می نشینم پای لپ تاپ که عکس ها را دسته بندی کنم. به ترتیب آدم ها. به ترتیب اتفاق ها. مکان ه...