02:30
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/14 | ساعت: 18:56
نه نل... من نمی توانم با تو حرف بزنم. باید برای کنترل اضطرابم شب ها زودتر و بهتر بخوابم. ورزش کنم. کمی سوگواری کنم. هیچ کدام این کارها را نمی کنم. یک قرص کوچک آرامبخش می خورم که هیچ اثری برایم ندارد. تو مرا در خیابان ها چرخ می دهی. از این طرف شهر به
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم*
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/14 | ساعت: 18:56
نتیجهگیری همۀ دورههای افسردگی یا درخودماندگی کوتاهمدت و بلندمدتم یک چیز بوده: از آدمها فاصله بگیر. اعتیاد به معاشرت زندگی را هیجانانگیز و همچنین آدم را بیچاره میکند. مدام میخواهی آن ها را ببینی (هرکدام از آدمهای آشنا یا غریبه)، حرف بزنی و به
اندر امیدواری یا راه عزیز من
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/14 | ساعت: 18:56
یک ساعتی است که داریم حرف میزنیم. حالا کمی بحثمان شده. آقای کارگردان حرف خودش و من را قطع میکند و میپرسد: - شما چند سالته؟ - بیستودو سال. - خب تو هنوز امیدواری، حسابت جداست. حقم داری. خوبه. امیدوار باش. ولی بدون تهش هیچی نیست. تهش هیچی نیست. زی
به محبتها دلخوشیم.
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/14 | ساعت: 18:56
صبح که بیدار می شوم روی موبایلم یادآور آمده: آب دادن به روشنک. روشنک نام گلدان تازه ام است. علی و رعنا یک شب در گلخانه ای نزدیک کریمخان آن را برایم خریدند چون شیفته ی رنگ یاسی و سبزش شده بودم و احتمالا چون دوستم داشتند. پشت برگ هایش رنگ یاسی دارد، که
ممنون کبیسه
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/14 | ساعت: 18:56
نودونه را با قاطعیت سال جسارت نام گذاری می کنم. از آن سال هایی ست که با همۀ بالا و پایین هایش، در مجموع سرم پیش خودم خیلی پایین نیست. قدم هایی که برای خودم در این سال برداشتم، اثرش در تمام زندگی ام باقی خواهد ماند و یاد شوق و ولع بی اندازه ای برای زندگی...
چه کار کنیم ناخدا؟
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/14 | ساعت: 18:56
امشب حال خیلی خوشی ندارم. احساس می کنم از دست خودم رها شده ام. مدتی سعی کردم با تمام قوا به جریان زندگی بچسبم و واقعا هم چسبیدم و بسیار هم عالی، اما حالا همینطور که دارم با جریان باد می روم مدام سر برمی گردانم و به چیزهایی نگاه می اندازم که گمانم ازش
وعده
◷
تاریخ انتشار: 1399/10/25 | ساعت: 16:07
خندیدم. از دلم... توی آینه. http://dreams98.blogfa.com/post/682
هوا دل چسب و ابریست
◷
تاریخ انتشار: 1399/10/25 | ساعت: 16:07
این روزها اضطراب رهایم نمی کند. مثل بارانی که هر بار فکر می کنی دیگر قطع شده، به بارقه های نور کم جان دل خوش می کنی، اما دوباره ابرها همه جا را می گیرند و باز باران می بارد. قطع می شود و باز می بارد.
نباید بیشتر از یک شب بایستی.
◷
تاریخ انتشار: 1399/10/25 | ساعت: 16:07
من از اشتباه کردن نمی ترسم. از اشتباه های تکرارشونده می ترسم. از رد سیاهی که همه زندگی ام بخواهد دنبالم بیاید. از اینکه عوض نشوم، راه های تازه را با همان شیوه قبلی طی کنم، حالی ام نشود. از اینکه بیفتم
اتاق درد
◷
تاریخ انتشار: 1399/10/25 | ساعت: 16:07
در گفتگوی امروز یک لحظه بود که از شدت فشار وارده، اشک با شدت داشت از چشمام می زد بیرون و گرسنه هم بودم و حس کردم درد از همه جهات داره به سرم حمله می کنه و سرم رفته زیر کمپرس. گریه می کردم و همه چیز دا
هنوز سهشنبه است.
◷
تاریخ انتشار: 1399/9/4 | ساعت: 23:31
هیچ جا احساس راحتی نمی کنم. نه توی خانه، نه توی این کافه، نه توی کافه ی چند شب قبل. همه چیز روی اعصابم است . کافه های خودم را هم ازم گرفته اند. می شود چند ماه؟ نه ماه. کلا دو جا بود که پاتوق من بو
آذر ماه آخر پاییز
◷
تاریخ انتشار: 1399/9/4 | ساعت: 23:31
دلم برای اینجا تنگ شده و همه اش دلم کشیده که بیایم چیزی بگویم. گفته ام و نگفته ام. ثبت موقت کرده ام و رفته ام.در این مدت با وسواس زیادی مشغول نوشتن مطلبی بودم و تهش هم فکر کنم چیز خیلی بدی درنیام
تا سحر چه زاید باز
◷
تاریخ انتشار: 1399/9/4 | ساعت: 23:31
دوسه روز است که نفستنگی دارم و امشب، به بیشترین حد خودش رسیده است. مدام گیر میکند در قفسه سینه و سخت میشود نفس کشید. ساعت ۰۳ و ۳۰ دقیقه است. منتظرم صبح شود و بروم دکتر. در این بین، به غیر از
امید هربار خودش را به شکلی درمیآورد.
◷
تاریخ انتشار: 1399/2/5 | ساعت: 6:00
«صفحات فرهنگی دو روزنامه صبح استهکلم کنار دیوارها تلنبار شده بود. حتما هوگو آن ها را نگه داشته بود چون سرمقاله یا نوشته ای جالب در آن ها یافته بود، اما وقت و حوصله خواندنشان را نداشته و فکر کرده بود و
ای باد نوبهاری...
◷
تاریخ انتشار: 1399/2/5 | ساعت: 6:00
همیشه روز آخر سال نگرانی ناخوشایندی دارم. یک جور بی قراری... یک جور ترس، نمی دانم. همه اش حس می کنم باید کاری می کردم که نکرده ام. حس می کنم چیزی دارد در این سال جا می ماند. هرچه به خودم می گویم آخر م
کلمههایم ضعیف شدهاند که نیستی.
◷
تاریخ انتشار: 1399/2/5 | ساعت: 6:00
امشب با خودم فکر کردم که نکند واقعاً باید بیخیالش شوم؟ نکند واقعاً دیگر نیست؟ هنوز گاهی میبینمش که میآید لبهی بالکن مینشیند کنار من که دارم پاهایم را تکان میدهم. یا صدای گریهاش را از تاریکی کمد
و در عنوان هم ذکرش نکنم.
◷
تاریخ انتشار: 1399/2/5 | ساعت: 6:00
باید فقط صبر کنم و ازش با کسی حرف نزنم. باید به این جوانهی پرشور نورسیده فرصت دهم. بگذارم در سکوت، در من رشد کند و شاخ و برگ بدهد. بگذارم خیال ببافد و به هرچه میخواهد چنگ بیندازد. نباید فعلاً خیاله
در تمامی خوابهایم میغلتید...
◷
تاریخ انتشار: 1399/2/5 | ساعت: 6:00
میترسیدم عاشقت شده باشممثل زمینکه میترسید زیر برکۀ کوچکی غرق شودو آسمانکه میدانست یک شب، پرندهایتمام بادهایش را به مسیر دیگری میبرد...میترسیدمو عشق در تمام خوابهایم میغلتیدمیترسیدمو ملافهها
دلم برای این بالکن بیوفا و باصفا هم تنگ خواهد شد.
◷
تاریخ انتشار: 1399/2/5 | ساعت: 6:00
حالم خراب است. چهار ساعت است نشسته ام توی اتاق و نمی دانم این اندازه از بی وجدانی ای که باهاش مواجه شده ام را چطور هضم کنم. اینجا را هم که دیگر کسی نمی خواند و می توانم از چیزهایی که با کسی درباره شا
هرچند که حالا آرامم.
◷
تاریخ انتشار: 1399/2/5 | ساعت: 6:00
مسئلهام خود فاصله نیست. اینکه با جهان احساس فاصله میکنم. با نزدیکترین آدمها احساس فاصله میکنم. مسئلهام این است که گاهی دلم میخواهد به نبودن این فاصله، احساس نیاز نکنم. دلم میخواهد که آن طرف جا