هیچ
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/10 | ساعت: 7:09
یکی از نقطههای رنجآور سوگ اینجاست که تو هر تقلا و تلاشی میکنی، برای بهبودی خودته، برای حلکردن فقدانت، برای کنار اومدن، برای فراموشی یا یک زندگی عادی. نه برای اون چیزی که از دست رفته... میدونید چی میگم؟ حتی وقتی داری سوگواری میکنی، گاهی آرومتر میشی و به خودت فائق میای، این یادآوری به درون فرو میبرتت....
نیمۀ فروپاشی: دیگر نمی توانم
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/1 | ساعت: 22:13
شتابزده عمل می کنم اشتباه می کنم. شتابزده عمل نمی کنم و صبر می کنم اشتباه می کنم. به آدم ها اعتماد می کنم اشتباه می کنم. به آدم ها بدبین می شوم اشتباه می کنم. هرچقدر فکر می کنم یادداشت می کنم تیک می زنم سعی می کنم به خودم مسلط باشم یادآوری می کنم مرور می کنم باز اشتباه می کنم. اشتباه می کنم. همیشه س...
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/13 | ساعت: 13:56
شب ششم بهمنه. توی قطارم و شاید نزدیک ده کیلو بار رو دارم تنهایی جابهجا میکنم. از شهری به شهر دیگر. یه عالمه دفتر و اسناد از دههٔ بیست و سی آقاجون، تا کتابهای دههٔ چهل و پنجاه عمو بزرگه، تا نامههای دههٔ شصت عمه. تا شاخههای درخت زیتون، تا تکههای دیوار آبی، تکهٔ سقف، کاشیهای حیاط، و چند تکه آجر. دیوانه...
یا فیلم هایم فیلم می شوند، یا میمیرم
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/13 | ساعت: 13:56
بی قرارم، آشوبم، دلم می خواهد گریه کنم. نمی دانم چرا. فردا برای بار سوم و بار آخر به دامغان می روم. به تکه پاره ها و ته ماندۀ خانۀ مامانی. احساس خوبی ندارم. احساس ناکافی بودن دارم. کم کاری کردن. کم تجربگی کردن. نابلدی و کم سنی. مدام احساس می کنم کم فیلم'>فیلم گرفته ام. بد فیلم گرفته ام. کلی چیز کم م...
01:10
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/1 | ساعت: 15:22
خواهر کوچکم پرسید: اگر هیچوقت به آزادی نرسیم چی؟
پشت شیشه
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/1 | ساعت: 15:22
برف میبارد. من دنبال قرص سرماخوردگی میگردم. تو به بیرون میروی. با سبزیجات تازه برمیگردی. سوپ میگذاری. شلغمهای خالیشده را پر از عسل میکنی. این را از خودم یاد گرفتهای. ما یک سال و هفت ماه است که حرف نمیزنیم. من تو را ندارم. تو خیال میکنی من را داری. شاید همینقدر از من برای تو کافیست. همین سایهای که شب...
تیر میکشم
◷
تاریخ انتشار: 1401/7/8 | ساعت: 15:26
دلم نمی خواهد ترکت کنم. دلم نمی خواهد زندگی ام دورتر از خانواده ام پیش برود. اما زندگی گاهی هیچ راه دیگری پیش پایت نمی گذارد و من حالا بیشتر از همیشه در آستانۀ تصمیم ترک کردنت هستم، مامان. می دانم که وقتی بروم دیگر همه چیز عوض خواهد شد و زندگی من هم به شکل و سمت دیگری خواهد رفت. و من هم آدم دیگری خو...
Stay
◷
تاریخ انتشار: 1401/7/8 | ساعت: 15:26
دردمو به چه زبونیبه چه شکل و قیافهایواسه کی توضیح بدم نل؟این درد بلد نیست از این سینه بیرون بیاد و زخمش هرروز عمیقتر میشه.دارم غمباد میگیرم نل...حسش میکنم توی گلوم.حسش میکنم.https://soundcloud.com/rezanaeemi/stay?ref=clipboard&p=i&c=0&utm_source=clipboard&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing-...
به تاریخ امروز
◷
تاریخ انتشار: 1401/3/9 | ساعت: 16:28
صبح با اخبار بیدار شدم. با خوندن احوال آدما دربارهٔ این روزا و اسم شهرهای جدید تظاهرات و فوت آقای فاطمینیا. بچهٔ خالهم به دنیا اومد. سالم. وسط همین آشوبی که ما گوشهاش نشستیم و به زندگی آروممون ادامه میدیم. بغضم گرفت. دلم خواست پاشم برم شهرمون. دیشب توی خواب توی اون کوچهٔ همیشگی بودم. کوچهای که بچگیه...
بیقراری
◷
تاریخ انتشار: 1401/3/9 | ساعت: 16:28
خشمم را تسکین می بخشم. تسکین های آنی و موقتی. تسکین هایی که حواست را از اخبار پرت کند و فکر کنی هنوز چیز گرمی برای چنگ زدن داری. پناه بردن به پ و خنده ها، جمع شدن پیش رفقا، چرخ زدن در شهر، حرف زدن از اوضاع با بقیه. بیست و چهار ساعت گذشته را پیش بقیه سر کرده ام و فکر می کنم که کاش انزجار و کلافگی و خ...
زبان فسنجون...
◷
تاریخ انتشار: 1401/3/9 | ساعت: 16:28
فسنجون درست می کنه. مدام فسنجون درست می کنه. هیچکس توی خونه فسنجون دوست نداره و موردعلاقه ترین غذای منه. سه ماهه که حرف نزدیم. که تو روی هم نگاه نمی کنیم. چرا این کارو می کنی مامان؟مشاورم میگه داره با روش عجیب خودش، با مدل عجیب تو کنار میاد. چون عین همین. چون می شناستت. من اشک حلقه میزنه توی چشمام. ...
سحرگاه دوم
◷
تاریخ انتشار: 1401/1/31 | ساعت: 9:52
رهایم نمی کند. سرگیجه، چشم درد، ضعف و بی حالی، بی حوصلگی، یک سردرد همیشگی در پس زمینه. آزمایش ها هیچ چیزی نشان نمی دهند. همۀ تلاش های این سال ها در راستای بی توجهی به بدنم بی نتیجه بوده و سالم سالمم. همه چیز نرمال است. پس این چیست که رهایم نمی کند؟ یا اگر هم می رود چند روز بعد بر می گردد. یادم رفته
صبر داشته باش… صبر داشته باش.
◷
تاریخ انتشار: 1401/1/31 | ساعت: 9:52
فکر میکنم که زور وضعیت تازهٔ زندگی بالاخره برسد که من را آدم صبورتری کند. البته تازه نیست، اما تازه بهعنوان یک وضعیت شناختهامش. تازه فهمیدهام که نباید هرروز صبح منتظر رفتنش باشم و باید اجازه دهم که این بیماری کوچک درسهای خودش را به من بدهد. درس اول صبورشدن است. این است که برای دنیا کم و زیاد تع
میترسم.
◷
تاریخ انتشار: 1401/1/31 | ساعت: 9:52
میترسم همهچی یه توهم بزرگ باشه. همهٔ این نتونستنها و گوشه خزیدنها و بیحوصلگیها و خلوتگزینیها. همهٔ این ترسها و رهاکردنها. میترسم افسردگی واقعیت نداشته باشه و یه چیزی باشه که توی ذهن خودم ساختم و دکتر هم بهش پر و بال داده. میترسم فقط بشه مرکب فرارم از اینجا به جایی که معلوم نیست کجاست.کاش
آتش زندگیم
◷
تاریخ انتشار: 1400/12/6 | ساعت: 20:55
امشب هیچ شمایل زندهها رو نداشتم و تو فکر بودم که این ساعتها چطور نفسکشیدن رو تاب بیارم، که برادرم برام آتشی درست کرد تا نزدیکش گرم شم و با عطر بهارنارنج آروم بگیرم. خواهری دارم که با همهٔ نبودنهام باز هم دوستم داره و بعضی شبهایی که کمجونم و درمونده، منو در آغوشش میگیره و نوازشم میکنه. با خود
عشق در روزگاری که تشخیص بیماری سخته
◷
تاریخ انتشار: 1400/12/6 | ساعت: 20:55
خیلی خستهام نل. یعنی بیمار شدهام؟ شواهد اینطور میگوید. گرفتگی گلو و سردرد و چشمدرد و درد بدن. و خستگی، خستگیای که هرگز نمیگذرد. منتها این دردهای جسمی آنقدر سبک و گذرا بودند که آدم باورش نمیشود ویروس باشد. اما میگویند این سویهی جدید همین شکلیست و باید مراقبت کرد. مراقبت کردهام و در بستر
یازده و چهلوپنج دقیقه
◷
تاریخ انتشار: 1400/11/19 | ساعت: 17:18
صبح بیدار شدم. کمی دیر. اما ناراحت نبودم. کمی زیر پتو ماندم. بلند شدم و تصمیم گرفتم که بروم کار میدانیام را انجام دهم. کمی که کنار شوفاژ ماندم سعی کردم بفهمم واقعاً مشکل من چیست. تنبلم؟ یا مشکل چیز دیگریست؟ بعد از خودم پرسیدم که چرا همین الان مانتوهایم را جمع نمیکنم. جمع کردم. شلوارها و پیراهنها را ...
مدارا
◷
تاریخ انتشار: 1400/11/19 | ساعت: 17:18
افسردگی عجیبترین چیزیست که دارم تجربه میکنم. آنقدر که شبیه هیچچیز نیست. شبیه چیزی که انتظار داشتی نیست. شبیه تصویرهایی که وجود دارد نیست. آنقدر که حس میکنم شخصیست، هربار تازه است در عین کهنگی، و آنقدر که فکر میکنم برای هرکسی فقط شکل خودش تجربه میشود. گاهی فکر میکنم که دلم میخواهد دربارهاش بنویسم، دو...
شهود
◷
تاریخ انتشار: 1400/11/19 | ساعت: 17:18
ناامید نیستم، فقط ناراحتم.
تپش
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/14 | ساعت: 18:56
نمیدونم به عشق بیشتر احتیاج دارم یا ایمان. فقط میدونم به یه چیزی احتیاج دارم.