تصویر ابدی
◷
تاریخ انتشار: 1402/2/6 | ساعت: 10:06
ساعت نزدیک سه صبح است. افتادهام روی کانال این دختر و نوشتههایش را به ترتیب میخوانم و مدام با خودم میگویم: اما من شجاعتش را نداشتم. شجاعت از بیماری برای همه نوشتن را... شرم، همواره مرا مچالهٔ خود کرد. کانال هزار و هشتصد ممبر دارد. از کامنتها میفهمم که از توییتر دنبالهاش را گرفتهاند. فکر میکنم که من ک...
همه رو غافلگیر کن شببو. تو میتونی؟
◷
تاریخ انتشار: 1402/2/2 | ساعت: 0:36
بدی افسردگی، منظورم ناراحتی نیست منظورم بیماری افسردگیست، این است که کمکم تبدیل به ویژگی تو میشود. تو نیست، اما اگر میتوانی، این را ثابت کن. تو آدمی هستی که دیر پیامهایش را جواب میدهد، نه آدمی که چون مضطرب است پیامهايش را جواب نمیدهد. تو آدمی دمدمیمزاج میشوی با انبوهی پروژههای ناتمام، با انبوهی ایده...
آرامشی که زندگیاش میکنی اما برای تو نیست.
◷
تاریخ انتشار: 1402/2/2 | ساعت: 0:36
این کسی که با جهان به صلحی نسبی رسیده است، منم، یا داروها هستند که ضیافتشان را در من بر پا کردهاند؟روی صندلی عقب نشستهام. در سکوت. و فکر میکنم که حضورشان و گذشتهمان دیگر آنقدرها هم اذیتم نمیکند. انگار هیچچیز آنقدرها هم اذیتم نمیکند. باد خنک اولین نیمهشب اردیبهشت میپیچد به صورت و موهایم، و انگار دارم...
نیمهشبانه
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/30 | ساعت: 1:26
برایش در نامهٔ کوتاهم مینویسم: منتظر جانی هستم که به من برگردد. دانههای برنج در دریای آب جوشان و زیر نور کمرمق هود آشپزخانه میپزند و علیرضا قربانیِ سالها پیش، توی گوشم میخواند: مرز در عقل و جنون باریک است، کفر و ایمان چه به هم نزدیک است... پلو را به شکل کوهی در قابلمه درست میکنم و خاطرم هست که خاله ...
اصلش هم برای همون دورانم؛ اشتباهی اینجام.
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/30 | ساعت: 1:26
آقای تهیهکنندهٔ دانا، که دو سال است دفترش مأمن من شده و مرا یاد پدربزرگم میاندازد، بهم میگوید مثل تو کم است. میگوید در تو ردپایی هست از گذشته. از نسلی که دیگر نیست و مثلش نمیآید. یادگار دوران دایناسورها. میخندم. میگویم حالا دایناسورها هم که نه، تخفیف بدهید. میخندد. خودش هم از همان گروه است. میبی جان...
ای سرانجام هر گلایه
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/25 | ساعت: 15:08
میگوید: اینها همه قابل ترمیماند. تاکید میکند که ترمیم، نه مثل روز اول شدن. روزهای جدیدی میآیند که میتوانند متفاوت باشند. انگار برای اطمینان میگویم: گذشته را نمیشود عوض کرد. میگوید: باید استراتژیات را عوض کنی.واقعاً همهچیز قابل ترمیم است؟در موقعیتی نیستم که سوالهای بنیادی بپرسم. در موقعیتی هستم که وق...
چرخش
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/25 | ساعت: 15:08
از خواب بیدار میشوم. بالش زیر سرم با روبالشی ساتنش، لطیف است. طوری که پیش از این اینطور لطیف نبوده. دستهایم هم لطیفاند. نرم اند. همه چیز حس دیگری دارد. پاهایم شلاند و بیحس. تلوتلو میخورم. دوازده ساعت گذشته اما وقتی آب را به صورتم میزنم، حس غریب و تازهای دارد، مثل همیشه نیست. لامسهام و قوای جسمانیام ...
ای شکستهبند
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/25 | ساعت: 15:08
راستش به نظرم میرسد که دعای جوشن کبیر یک اثر ادبی و احساسی است. امشب حتی در خواندن معانی بندهایی از آن به اجرایشان در یک تئاتر فکر کردم. برایم جالب است، به هزار شکل گوناگون و موزون، یک روح مسلط بر همهٔ هستی را صدا زدن... Adblock test (Why?)
تنها برای دمی
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/10 | ساعت: 21:34
وزنههای من، به من بازگردیدحالا که شما را از دست دادهامچنان سبکمکه چون پرکاهی بر باد میرومو حتی آه، مرا میپراکند در آهنگیکه زمینی نیست، آسمانی نیستهمان تکان کوچک پشت آینه کافی استتا نباشم ،فرو افتم، به تمامی پراکنده شومبرگرد،میگوید برگرد ای عشقو آنگاه مویه میآغازدو بهار میشودتنها برای دمی.محسن عمادیب...
صبح بارانزدهٔ دوم فروردین
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/8 | ساعت: 3:30
نمیدانم آدم چند بار در زندگیاش احساس میکند همهچیز را باخته. اما بعد از خیلی وقت، بعد از خیلی وقتی که یادم نیست مبداش کجاست آنقدر که همیشه امید و آرزو بافتم، احساس میکنم بر تل بزرگی از هیچ ایستادهام. احساس میکنم تمام راهم را اشتباه آمدهام و هیچکس نبوده که بهم بگوید تا چه اندازه بلد نیستم و تا چه اندا...
عاشق زندگی، عاشق مرگ
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/8 | ساعت: 3:30
حالم انگار یکمی بهتر شده، یککمی. یعنی کمتر گریه میکنم. احساس میکنم همهچیز در کنترل نیرویی خارج از من است. نمیدانم چیست. هورمونها هستند؟ هرگز سر از کارشان درنمیآورم. دیگر اهمیتی هم ندارد. داشتم کتاب از قیطریه تا اورنج کانتی آقای صدر را میخواندم. این کتاب تکاندهنده را. نمیدانم چه شد که با خودم فکر کرد...
میدوییم میدوییم؛ به سمت آبیترین توهمی که میبینیم روی زمین*
◷
تاریخ انتشار: 1402/1/8 | ساعت: 3:30
باید تلاش کنی عزیز دلم. باید بیشتر از این ها تلاش کنی و مهم تر از آن، تلاشت را هدفمند و بهینه کنی. کاری که همۀ این چند سال نکردی. آنقدر انرژی ات بر سر کلنجارهای درونی و روانی و مرتفع کردن رد زخم هایت مصرف می کنی، که وقت عمل های واقعی که می رسد دیگر جانی نداری و مثل همین دو ماه گذشته، دقیقاً در مهم ت...
اجاره واحد بیست متری برای دفتر کار یا انبار
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/29 | ساعت: 12:48
امروز قراره برم یه واحد بیست متری رو توی کریمخان ببینم که از پس هزینهاش برمیام. اول فکر کردم برای دفتر کار. برای اینکه اونجا با تمرکز کار کنم و قصهها و روایتهامو بچینم روی دیوارهاش و تولید کنم. بعد که توی خرجهای یومیهم موندم و حالم بد شد، گفتم این چیزا همون برای خیالهاست و چه کاریه وقتی نه کار درست ...
چه ترحمانگیزی تو انسان
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/29 | ساعت: 12:48
نسبت به دوستان نزدیکم خشم و دلگیری دارم اما باید در خودم هضمش کنم چون ربطی به آن ها ندارد. ربطی به آن ها ندارد که من در لحظات اوج رنج و حال کثافتم تنها می مانم. که آن ها فقط پس از واقعه می آیند و می پرسند چه شد و من هم، که دیگر حالم آن طور نیست، فقط گزارشی بهشان می دهم که در جریان باشند و راضی شوند ...
خودکشی ناموفق
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/26 | ساعت: 19:22
به این فکر میکنم که برم با یه آدم رندم و نامربوط بخوابم. یا خودمو بفروشم. یا خودمو بکشم. از یه جایی بپرم. خرد بشم. جسمی به جای روحی. حتی اگه ناموفق هم باشه بهش احتیاج دارم. به این فکر میکنم که بیخبر گوشیمو خاموش کنم و یه شماره جدید بگیرم. اکانتهای جدید بسازم، یه آدم جدید بشم و زندگی فعلیمو آتیش بزنم...
بهت
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/22 | ساعت: 13:48
امشب عمیقاً متوجه شدم که دست دوربین به جاهایی می رسد که دست من نمی رسد. خواهرم جلوی دوربین چیزهایی گفت حرف هایی زد که به من هرگز نمی زد. هزار سال. دوربین فقط ابزاری بری ثبت نیست، ابزاری برای عمق هم هست. ابزاری برای دیدن و شنیدن چیزهایی که در حالت عادی نمایان نمی شن. خواهرم حرف های بسیار بسیار تکان د...
ایرانیبودن
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/22 | ساعت: 13:48
موسیقی سنتی ایرانی، متعادلم میکند. اگر زیادی غرق باشم و غمگین، میآوردم بالاتر و با نجوایی همراهم میکند که غمم را در آن نتها زندگی کنم، اگر هم زیادی سرخوش باشم میآوردم پایینتر تا روی زمین خوشی کنم. وقتی با نواهای بنان و شجریان و تجویدی و گلپا و مرضیه و دلکش و سرهنگ زاده و شهیدی همراه میشوم، انگار کمی...
مصرف
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/14 | ساعت: 19:24
خودم را به معنای حقیقی کلمه، مصرف میکنم. برای رابطههایم، برای کار، برای تولید اثر، برای بچهها، برای گذراندن، برای هیچ و پوچ... نمیدانم چطور منظورم را بگویم. که من از خودم حتی استفاده نمیکنم، ابزار نیستم، به کار نمیآیم، که مصرف میشوم. تمام میشوم. من شادی نمیکنم، دقایق کوتاهی خود شادی میشوم و بعد به ه...
از دست دهنده؟
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/14 | ساعت: 19:24
انگار لحظهها میمیرند و من به آنها نمیرسم. از دستشان میدهم. تو را از دست میدهم. خندهات را. اندوهت را. اشکت را. سکوتت را. حرفهای معمولیات. صدایت. لحنت را. همهٔ اینها عوض خواهند شد. تو بزرگ خواهی شد. من ثبتت نکردهام. من امروزت را ثبت نکردم. ساعتها برایم درد دل کردی. چرا فکر میکنم باید همهچیز را ثبت کنم...
sad birds still fly
◷
تاریخ انتشار: 1401/12/10 | ساعت: 7:09
چند روز پیش اینجا یکی برام کامنت گذاشت: از اشتباه کردن نترس، از این بترس که دیگه تلاش نکنی.از معدود چیزهاییه این جمله این روزا چنگ زدم بهش و ته دلم رو خوش میکنه. هرچند همزمان غمگینم میکنه که واقعاً همۀ تلاشم رو نکردم، خواستم خستگی بگیرم و به خودم برسم و نباید این کارو میکردم... اما هرچند غمگین، هنوز...