خرید بک لینک

حالم انگار یکمی بهتر شده، یککمی. یعنی کمتر گریه میکنم. احساس میکنم همهچیز در کنترل نیرویی خارج از من است. نمیدانم چیست. هورمونها هستند؟ هرگز سر از کارشان درنمیآورم. دیگر اهمیتی هم ندارد. داشتم کتاب از قیطریه تا اورنج کانتی آقای صدر را میخواندم. این کتاب تکاندهنده را. نمیدانم چه شد که با خودم فکر کردم، یعنی بیشتر ترسیدم، اگر بعد از مرگم، مثلاً یک مرگ ناگهانی، آدمها از من به عنوان همیشه غمگینی که ناله میکرد یاد کنند؟ بعید نیست. آدمهایی البته هستند که تماشاگر شور و شوق من بودهاند. آدمهایی هم هستند احتمالاً که نمیدانند این یک عارضه است. من اگرچه که خیلی وقتها شمشمیرم را زمین میگذارم و به جای مبارزه با فوج فوج غمهایی که به سراغم میآیند، خودم را در آغوششان میاندازم تا مرا به هرکجا میخواهند ببرند، اما 1'>عاشق زندگی هستم. عاشق همهٔ اجزای 1 همهٔ اجزای کوچکش... برای اینکه امیدوار و خوشحال شوم به چیزهای بزرگ احتیاج ندارم، به چیزهای کوچک محتاجم، اما همانطور برای غمگین شدنم هم چیزهای کوچک کافی هستند... من هم دلم میخواست توی خانواده آدم سرزندهتر و شادابتر و مهربانتری بودم که همیشه به اوضاع مسلط است و دم به دقیقه عصبی نمیشود و نگران نمیشود و چشمهایش دو دو نمیزنند. دوست داشتم اگر که در جامعه در عین دویدنها و فعالیتهایم، آدم خونسرد و مهربان و متکی به نفسی بودم که همیشه اضطراب ندارد و همیشه در حال عذرخواهی کردن نیست. این شکلیها نیستم، شکل خودم هستم که همهاش انتخاب خودم نبوده است. دو دو زدن چشمهام و نگرانیهام، شرمساریهای همیشگیام انتخاب خودم نبوده است... این منم با سطح متفاوتی از حساسیت که مرا همزمان مشتاق و غمگین میکند. که مرا همزمان عاشق و مجنون میکند. خواهان و دلزده میکند. امیدوار و مایوس میکند. که مرا میاندازد در کشاکش درونیات و التهابات... هرچند که معاشرت با بعضی دوستان در این سالها باعث شده که من علاوهبر اندوهگینی، حال خوش و خیالبافی و اشتیاق را هم مایهٔ شرم بدانم و بخواهم پنهانش کنم، اما واقعیت همین است که من عاشق شور زندگی بودم و میخواستم زندگی کنم. یک زندگی معمولی.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1402 ساعت: 3:30

صفحه بندی