گرداب
یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ گرداب کاش می‌فهمیدم چه اتفاقی داره برام میفته. +شب‌بو خانه شب‌بو روزانه‌ها لینک زن همشهری داستان قدیمی‌ترها مرداد ۱۴۰۵ تیر ۱۴۰۵ خرداد ۱۴۰۵ اسفند ۱۴۰۴ بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴ آذر ۱۴۰۴ آبان ۱۴۰۴ مهر ۱۴۰۴ شهریور ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۴ تیر ۱۴۰۴ خرداد ۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ فروردین ۱۴۰۴ اسفند ۱۴۰...
تابستون عجیبی شد
پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ تابستون عجیبی شد. خوبه که دستی باشه برای پاک کردن اشکت. +شب‌بو خانه شب‌بو روزانه‌ها لینک زن همشهری داستان قدیمی‌ترها مرداد ۱۴۰۵ تیر ۱۴۰۵ خرداد ۱۴۰۵ اسفند ۱۴۰۴ بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴ آذر ۱۴۰۴ آبان ۱۴۰۴ مهر ۱۴۰۴ شهریور ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۴ تیر ۱۴۰۴ خرداد ۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ فروردین ...
دایرۀ مینا
پاهایم از شدت سایششان به همدیگر و تکاندادنهای تند و بیوقفهشان، سر شده و گزگز میکنند. اما باز هم حرکت متوقف نمیشود. دندان عقبیام تیز شده و زبانم را زخم کرده. در یادداشتِ روزانهٔ دو روز پیش نوشته بودم: «باید خجالت بکشم.» از پیرزن توی مترو که نشسته خودش را روی زمین میکشاند، از زن توی پادکست که همهٔ عزی...
آنچه نمیگویم
مدام دارم سعی میکنم رنج تو را تکثیر نکنم. که آنچه با تو کردند و تو کردی و در تن من رشد یافته را تکرار نکنم. که خط بکشم وسط دایرههای تو در تو. وسط ادامه. و این بار گاهی خیلی سنگین است مامان. باید از آنچه هستم شانه خالی کنم. باید دوباره ساخته شوم. قطع کنم و قلمه بزنم و من انگار خیلی کوچک هستم مامان......
چهرهٔ آبیات…
خوابم نمیبرد و کپسولهای اضطراب اثر نمیکردند و غم داشتم. غم دنیا را. باید ماجراهای بچههای معدن را میخواندم و تمام میکردم. اما نشد. حالش نبود. گوشی را پرت کردم طرفی و رفتم سراغ مرکب و قلمی که تازه خریدم. خواستم غم را چیزی کنم. اگر میتوانستم. روی قوطی مرکب آبی نوشته بود که قبلاز مصرف خوب تکان دهید. خوب...
گذشته
نشستم پشت میز این کافۀ تازگی همیشگی شده، که تحقیقم را تمام کنم و یافته هایم را بنویسم. نمی دانم چه شد که کلیک کردم روی اولین ماه ساخت این وبلاگ. خرداد نودوسه. بعد رفتم ماه مرداد نودوسه. بعد در یکی از یادداشتها از قطعۀ بداهه نوازی علیزاده نوشته بودم. دلم هوایش را کرد. هوای قطعه ای که اتفاقی پیدایش کر...
We were in the backseat
در تکیۀ تجریش، میان همهمۀ زنها و بچهها چشم دوخته بودم به نور سبز کمجان گوشۀ پنجره که حواسم را جمع کنم. پیرمرد تکیه که شروع کرد به خواندن، به آنی پرت شدم. چهار ساله شدم، در سالن پذیرایی خانۀ مادربزرگ پدری، چشم دوخته بودم به پدربزرگ مادری و برادرش که در انتهای پذیرایی، جلوی پنجرۀ بزرگ، با میکروفونی ای...
بخواب و یاوه نباف
بروم بگویم دکتر، من به تنهایی تصمیمگیرنده نیستم. جهان بیرون با من حرف میزند. جهان درون. جهان ماده. من قادر مطلق نیستم دکتر. و ورق قرص را دستم میگیرم اما تعلل میکنم و آن را با یک لیوان آب نمیبلعم، درحالی که تا هفته پیش این کار را میکردم و مشکلی با آن نداشتم. این چه معنایی میدهد؟ چه چیزی منم و چه چیزی...
گناههای عمیق
خواب میبینم که خانه خیلی زیبایی تخریب شده و من در تاکسی از کنارش رد میشوم. که پنجرههای خاصش دیگر وجود ندارند. احساس عذاب و گناه میکنم. خواب میبینم که دوستم به من میگوید باورش نمیشود فلان فیلم را ندیدهام. از خواب میپرم نیمهشب و میانهٔ خواب و بیداری احساس بدی دارم، احساس گناه، میترسم آدم خوبی نباشم و ...
مثل تو، مامان
بالاخره قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون. یک باغ خلوت با دو کافه. دروغ چرا؟ بیشتر از اینکه دلم برایشان تنگ شده باشد، احساس وظیفه و عذاب وجدان میکردم. از اینکه با خانوادهام وقت نمیگذرانم، مدام درگیر کار و دوستانم هستم، صبحها میروم و شبها دیر میآیم و همیشه خستهتر از آنم که حرفهایی ازشان بشنوم. از اینکه خواه...
آنچه اصل است از دیده پنهان است.*
درمانگرم میگوید رفتار تو دربارهٔ دورویی نیست، دربارهٔ شرم است. مینا میگوید فیلم تو دربارهٔ تخریب نیست، دربارهٔ افسردگی است. گلاره میگوید خشم تو دربارهٔ آنچه آنها با تو کردهاند نیست، دربارهٔ چیزی است که خودت با خودت کردهای.هیچ چیز آنطور که به نظر میآید نیست...*شازده کوچولو Adblock test (Why?)
تقصیر تو نبود؟
عاجزانه و کلافه گله می کنم از رفتارهایم مقابل کسانی که ازشان خوشم نمی آید، یا احساس خوب و درستی بهم نمی دهند، یا از مرزهای من عبور کرده اند و احترامی را، هرچند در قالب شوخی، نگه نداشته اند. توضیح می دهم که نمی دانم چرا اینطوری ام. که دست خودم نیست، هرقدر شب ها با خودم صحبت می کنم که باید تغییر کنم و...
«سایه به سایه دنبالت میکند»
«از بختیاری ماست شاید» که هر چه خانه عوض کنیم، همیشه خانهٔ همسایهاش کوبیده میشود و شروع میکند به از نو ساخته شدن. که شبها با صدای بولدوزر میخوابیم و صبحها با گرد بولدوزر بیدار میشویم و روزها با تصویر بولدوزر ادامه میدهیم. نفرتم کم باد. شب به خیر. Adblock test (Why?)
چطور به خواب بروم
باران بیامان در این شب بهار میبارد. آسمان میغرد و گاهی درخششی نقرهای پنجره را روشن میکند. چند ساعتی شمعهای کوچک در تاریکی اتاق سوسو زدند و فرهاد، روی تکرار خواند if you go away...هنوز هم میخواند. امروز هورمونها افسارم را به دست گرفتند. کلافگی و گرسنگی و بداخلاقی. خواهرکم زیبای زیبا شده بود و داشت پش...
به هم آمیخته
بابا میگوید: از همین الان دلم برای همهٔ بچههایم تنگ است. قلبم ترک عمیقی برمیدارد.
که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها
فروغ می گوید: پیوندها از بین نمی روند. در قالب دیگری نمایان می شوند. درمانگرم هم همین را می گوید. می گویند مستقل شدن به من و باقی اعضای خانواده ام کمک می کند. بابا موافق است، این را می دانم. اما این ها و اشک ریختن یا نریختن و لرزیدن دلم یا نلرزیدنش خیلی هم مهم نیست، چون پول به این سادگی ها جور نمی ش...
«جهان نجاتدادنی نیست»
بیدار که میشوم احساس میکنم یکطور رهایی توی تنم است. یک دسته پر، یا یک گیاه نرم فشاردادنی، یک طور مه. توی بازوهایم، انگشتهایم، شکمم، پاهایم. در یک خلسه هستم. هم اینجا هستم هم نیستم. میخواهم تکالیف دانشگاه را انجام بدهم. تعهدات سر کارم را. اما انگار چیزی توی تنم است که مرا از اینجا جدا میکند و نمیتوان...
جهان گذشتهها
تمامشدهها، تمام شدهاند اما در خوابهای تو پرسه میزنند. دستت به نوشتن برایشان… میرود… نمیرود… نمیرود. هر شب پرسه میزنم. اغلب در آن کوچه که خانهٔ مادربزرگها در دو سرش بود. خیلی وقتها در جاده. در بیابان. گاهی از پله میافتم. مثل سه سالگی. و گاهی آدمهای گذشته به خواب میآیند. دوستان دراماتیک دورهٔ راهنمایی...