عاجزانه و کلافه گله می کنم از رفتارهایم مقابل کسانی که ازشان خوشم نمی آید، یا احساس خوب و درستی بهم نمی دهند، یا از مرزهای من عبور کرده اند و احترامی را، هرچند در قالب شوخی، نگه نداشته اند. توضیح می دهم که نمی دانم چرا اینطوری ام. که دست خودم نیست، هرقدر شب ها با خودم صحبت می کنم که باید تغییر کنم و به قول دوستانم کمی هم «نایس» نباشم، اما در موقعیت های ناگهانی همانی هستم که بودم. همان همیشه مهربان، خوش رو، که سعی می کند لبخند بزند و همۀ ماجراها را با شوخی پیش ببرد یا در بهترین حالت، سکوت کند و خودش را سرگرم نشان بدهد. می گویم که این رفتار من دورویی است، و متاسف هستم که آدم دورویی شده ام، و آنچه در دلم می گذرد با آنچه رفتار می کنم متفاوت است. درمانگرم می گوید: «رفتار تو دربارۀ دورویی نیست، دربارۀ شرم است.» ابروهایم به نشانۀ تعجب بالا می رود و ساکت می مانم. توضیح می دهد که دورویی برای موقعیتی است که از رفتار دوگانه سودی ببری یا کاری را راه بیندازی. تو اما خودت را عذاب می دهی و آدم هایی را که به ات آسیب می زنند، اطرافت نگه می داری. در آن لحظه کمی دلم آرام می شود. هرچند الان که دارم این ها را می نویسم، این شبهه برایم ایجاد شده که نکند من از نگه داشتن آن ها اطرافم در ناخودآگاه یا در اجتماع سودی می برم؟ واقعاً نمی دانم. درمانگرم معتقد است من آنقدر همیشه شرمگین هستم، که در مواجهه با آدم ها، ناخودآگاه، نمی خواهم شرم را به آن ها هم منتقل کنم. شرمی که البته برای من نیست، برای آن هاست، اما به اعتقاد او من آنقدری رنج کشیده ام که ترجیح می دهم رنج شرم خودشان را ازشان پنهان کنم، در واقع ازشان محافظت کنم. به این چیزها فکر نمی کنم بلکه یک مکانیزم ناخودآگاه است. حالا فرقی نمی کند کسی از جایگاه بالا به پایین و لحن تمسخرآمیز در جمع از من پرسیده باشد «حالا تو نمازم می خونی؟»، یا کسی برای صمیمیت زیادتر از اندازه قدم های تهاجمی برداشته باشد، یا حتی راننده اسنپی ماشینش بوی مخدر زیاده از حدی داده باشد و شیشه را داده باشم پایین و از من پرسیده باشد که آیا ماشین بوی بدی می دهد و من که در حال خفه شدن هستم، جواب داده باشم نه، من عادت دارم که هوا بخورم. البته من آدم هایی را که به هر شکلی آزارم می دهند، بالاخره از زندگی ام حذف می کنم و چند سالی است که اصلاً کنارشان باقی نمی مانم. اما این کار را بسیار آرام و محو انجام می دهم. با خوش رویی حرف می زنم و با بهانه هایی منطقی و اکت های محتاطانه، فاصله می گیرم. در واقع خودم را حذف می کنم. من هستم که به دلایل مختلف کم پیدا هستم یا کم حرف می زنم یا گروه ها را ترک می کنم چون باز هم به دلایل شخصی، نمی توانم همکاری را ادامه بدهم و مجدد، برای همین نبودن ها هم، شرمگین و متاسف هستم. آن ها هیچ وقت نمی فهمند که رفتارهای اشتباهی کرده اند یا من آزار دیده ام. درمانگرم می گوید شرم من از خودم است، از همۀ چیزی که هستم. از بروز دادن خودم به آدم هاست و جالب است که با این وجود، همیشه بسیار پرحرف هستم و حرفۀ مورد علاقه ام نوشتن و فیلم ساختن است. هنر و ادبیات. چیزهایی که راهی نداری جز اینکه خودت را در آن ها بروز بدهی. یاد گرفته ام که زندگی جمع نقیضین است. نمی دانم چرا دارم این ها را، که شخصی ترین درک های تازه ام هستند، اینجا می نویسم. فکر می کنم یکطور واکنش دفاعی است. یکطور زدن زیر میز، یکطور خسته شدن. فکر می کنم شبیه آن روزی است که در کلاس، وارفته سکوت کرده بودم و بعد پله ها را چهار طبقه آمده بودم پایین و وسط لابی دانشکده همکلاسی ام را صدا کرده و بلند پرسیده بوم: چرا انقدر پسیو-اگرسیو رفتار می کنی؟ و نخواسته بودم که رفتار بی ادبانه اش را تحمل کنم. این متن دربارۀ این است که دیگر نمی خواهم شرم را تحمل کنم.
+ قرار بود این را در بلاگ بخوان بگذارم. که نگذاشتم.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده