بروم بگویم دکتر، من به تنهایی تصمیمگیرنده نیستم. جهان بیرون با من حرف میزند. جهان درون. جهان ماده. من قادر مطلق نیستم دکتر. و ورق قرص را دستم میگیرم اما تعلل میکنم و آن را با یک لیوان آب نمیبلعم، درحالی که تا هفته پیش این کار را میکردم و مشکلی با آن نداشتم. این چه معنایی میدهد؟ چه چیزی منم و چه چیزی من نیستم؟ ورق قرص راهش را از من کج کرده دکتر. من نخواستم که نافرمانی کنم. دکتر لبخند میزند؟ بیحس نگاهم میکند؟ میگوید گمشو؟ یا شروع میکند ورقها را نصیحت کردن؟
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده