«برفی که سر باز ایستادنش نیست»
در این محله، که نزدیکی آخرین نقطه های کوه های بلند تهران است، برف بدون توقف می بارد. آرام، صبور، مداوم، طولانی... گاهی تندتر می شود. بارش بی امان برف، احساسی به من می دهد که نمی دانم نامش چیست. ترکیبی از لذت، آرامش، وجد، آسودگی، و ترس، نگرانی اینکه چه کار باید بکنم در مقابل زیبایی ات؟ در مقابل این ه...
در خانه پشت شیشه
به خودم اطمینان میدهم: چیزی برای ترسیدن نیست. برف سه روز است که مداوم میبارد و ما را در سپیدی خود فرو میبرد. اضطراب اینجا ماندن میگیرم. اینکه نتوانم بروم. حبس شوم. نتوانیم راه برویم. اتفاقی بیفتد. نمیدانم. میترسم از پیش برنیاییم. دلم میخواهد بیاید زیباییاش را نشان بدهد و برود. اما حالا نمیرود. چرا ا...
در آغوش برف
تا زانو توی برف بودیم و سعی میکردیم از آدم برفی کوچک کجوکولهمان عکس بگیریم. دکمهٔ شاتر را نزده بودم که خواهرم گفت: سگها! برگشتم و یک گله سگ را دیدم که به سمتمان میدویدند. حدود ده تایی بودند، که یکیشان تولهٔ کوچک ترسیدهای بود. گفتم نترس. آرام سر جایمان ماندیم و دقیقههای زیادی گله دورمان چرخید و پارس ...
تا گوساله گاو شود؛
نوشتن این فیلم، حالم را بهم می زند. مدام از زیرش درمی روم و خودم با را با لاطائلات سرگرم می کنم. کلاً دیگر از دربارۀ این پروژه و موضوع حرف زدن خسته شده ام. دلم می خواهد تمام شود. بسته شود و برود توی گذشته ام. اما همین بستن، جان می طلبد و جان می کند. باید این فیلم، فیلم شود و بعد هم باید پایان نامه ا...
نرو، بمان.
دی ماه از نیمه گذشت. امروز بالاخره صبح بارانی زد و هوا سرد بود و کوه های نزدیک به من کمی سپید شدند و از دهانم بخار بیرون آمد. دلم با دیدن آسمان آبی بعدش خندید. بیست و پنج ساله ام این روزها. اندک اندک خو می گیرم به سر کار آمدن شبیه کارمندها. و سعی می کنم یک زندگی روتین معمولی برای خودم درست کنم که در...
پری کوچک غمگینی
فریده گفته است بنویس. نه که توصیه کرده باشد، این را ازم خواسته است که دربارۀ فیلمم جستاری طولانی بنویسم. همۀ فکرها و تصویرها و حرف ها و حس ها. از میان جستار باید سکانس ها را بیرون بکشم. در مرحلۀ زیر صفر گیر کرده ام. با کلیدواژه ها، خواب های مربوط به آن خانه در دو سه سال اخیر را جدا کرده ام. و گریستن...
به دنیا میآیی تا بشکنی.
نه که امروز کم گریه کرده بودم، به عنوان فعالیت شبانه فیلم درخت گردو را دیدم. ویران شدم و گریستم و نه میتوانستم ادامه دهم، نه قطعش کنم. در بیفرزند شدن هم سردشت را دیدم، هم هواپیمای اکراینی را که امروز چهار سال از ساقط کردنش گذشت، هم جراحت کرمان را. همواره احساس میکنم دیدن این چیزها، که در واقع همهٔ چ...
- «چرا انقد ناراحتی؟»
نشستهام توی تنهاییِ دفتر، چراغها را خاموش کردهام و نمیروم. نور لپتاپ روشنایی میبخشد و مرا به خودش میخواند. تنها حسن این اتاق بیروح و رخوتآور اداری، پنجرۀ بزرگش است که رو به جاری ِخیابان انقلاب باز میشود. ساختمان کثافت قلمچی از آن پیداست و اتوبوسها، موتورها، ماشینها و عابران پیاده با سرعت و مداوم زیر...
شازده کوچولو
از خانواده ام و فهمشان و عشقشان، خوشحالم. از دوستانم و صمیمتشان خوشحالم. از دانشگاهم و رشته ام خوشحالم. از عکس هایم خوشحالم. اما هیچ چیز این غم ناشناخته را تسکین نمی دهد. از بی پولی ناراحتم، از بی شغلی، از وضعیت کثافت مملکت، کثافت جهان، از وضعیت همواره معلق، بی آیندگی، از ظلم و نادانی، و از اینکه پو...
خمار نشکند از من اگر شراب شوم.
نه حوصلهام میکشد به تماشای فیلمی یا چیزی، نه به خواندن کتاب و مقاله، نه به گوش کردن پادکست و گاهی حتی موسیقی. خالیام میکند. انگار نه چیزی برای ارائه به جهان دارم نه چیزی از آن میخواهم. زمان کند در من میگذرد. از همهٔ شبکههای ارتباطی هم بیرونم. دریچهام یکی دو کانال خبریست، چند گروه با آدمهای غریبه که ...
ای دریای بیانتها
«میان نخواستن مرگ و نخواستن زندگی، جایی کوچک هست که بتوان ایستاد، هرچند انگار روی زغال داغ ایستادهای.» جفری روف
سوت
عازم شهر غمگینم هستم. تنهایی، تسکینم میدهد. پشت پنجرهٔ قطار، چشم دوختهام به غروب بیانتهای بیابان و به لحظهای فکر میکنم که نوزاد تازهرسیدهٔ کوچک را به سینهام میفشارم و پوستش را لمس میکنم و آرام میگیرم. به اینکه الان هیچ چیز دیگری جز همین در دنیا نمیخواهم.به لحظهای فکر میکنم که ایستادهام سر کوچه، چشم ...
هجرت
این شهر پسم میزند. ماشین توی خیابانهایش که حرکت میکند، فکر میکنم: باید برگردم. تحملش سخت است. تحمل غمش، که غم من است در واقع. غم ناشناخته و ازلی من که اینجا شدید میشود. این شهر یادآور سرشکستگیهاست. یادآور کودکیست، که زیباست، اما چیز دیگری در آن کودکی بوده، که به خاطرش نمیآورم، اما آزارم میدهد. باید ...
کشتی با کلمه
احتمالاً زیاد حرف میزنم. مثل خاله که زیاد حرف میزند و حرفهای تکراری میزند و حوصلهام سر میرود. البته من آمدهام اینجا تا به همین حرفها گوش کنم و نوزاد چندروزهاش را بغل بگیرم تا افسردگیاش بهتر شود. که نمیشود. و هرچند سال بگذرد او ناراحت است. زنهای این خانواده همه ناراحتاند. من، مادرم، خاله، خالهٔ کوچکت...
شب
صدای بخاری توی اتاق است و بوی پرتقال و شب طولانی ست. پاییز در اینجا تمام و کمال است. موسیقی نواخته می شود. توی اتاق می چرخم. می چرخم و اشک ها قل می خورند پایین و توی گردش ها گم می شوند. توی چرخیدن از جایی به بعد ایستادن سخت می شود. دلت نمی خواهد بایستی. دلت می خواهد همین عبور تا رهایی ادامه پیدا کند...
لبت کجاست که خاک چشم به راه است
۲ آذر ۰۲سوالم این است که چطور میشود تنها بود؟ منظورم دور بودن از آدمها نیست. منظورم این است که چطور میشود با خود بود و چیزی نخواند، چیزی نشنید، چیزی نگفت، چیزی ننوشت. ادبیات و موسیقی به وجود آمدهاند که تسکین ببخشند. و میبخشند. نوعی از ارتباط را برقرار میکنند با وجودها و جهانهای دیگر. و این، پرکردن ت...
ظرافت
همینطور که سربالایی را، با کیسههای لیمو و پرتقال توی دستم، آرام راه میروم و به سایهام نگاه میکنم و فکر میکنم که گاهی چقدر دنیا سیاه است، «ظریفه» صدایم میکند. صدایش را نمیشنوم چون کروکودیلها دارند توی گوشم میخوانند. اتفاقی میبینمش. دختر هشتسالهای با موهای لخت کوتاه و لباس سادهٔ صورتیاش، از من میپرسد ...
سبکی
تازگی سربالایی تپههای نزدیک خانه را که بالا و پایین میروم، چشمهایم را میبندم و قدمهایم را آرامتر برمیدارم و میچرخم و احساس پرواز میکنم. تنبورنوازی می شنوم یا سه تار لطفی یا داستان کروکودیل گرسنه ای را که در نور می رقصد. و زیر تیر چراغ برق می رقصم. جیبهایم هم که خالی باشد، احساس سبکی بیشتری میکنم. سو...
روزهای بد را اول باید زندگی کرد و سپس تمام کرد.
هورمونها که به هم میریزند و همهچیز بهآنی سیاه و غیرقابل تحمل میشود و اشکهایم که شرّه میکنند، اولین چیزی که به ذهنم میآید، این نیست که این حال موقت است، باید بخوابم یا چیزی بخورم یا فقط صبر کنم که بگذرد. اولین و بزرگترین چیز همیشه این است که: پس دروغ بود. خرسندی و خوشیای که برای خودم ساخته بودم، دروغ...