خرید بک لینک

نوشتن این فیلم، حالم را بهم می زند. مدام از زیرش درمی روم و خودم با را با لاطائلات سرگرم می کنم. کلاً دیگر از دربارۀ این پروژه و موضوع حرف زدن خسته شده ام. دلم می خواهد تمام شود. بسته شود و برود توی گذشته ام. اما همین بستن، جان می طلبد و جان می کند. باید این فیلم، فیلم شود و بعد هم باید پایان نامه اش را بدهم و یک سال مردم نگاری کنم. مردم نگاری خوشحال ترم کند شاید. این فیلم برایم گزنده شده. نوشتن این متن که تدوینگر ازم خواسته است، که واقعاً هم لازم است، مثل مورچه تنم را گاز می گیرد. چه کسی گفته کارهای خوب و لازم با خوشحالی تولید می شوند. البته که هیچکس نگفته است. از همان اول همه گفته اند که پدرت درمی آید. که باید پایداری کنی. که باید رنج بکشی و در رنج بمانی و رنج را بکنی کلمه و تصویر. تمام جانم می خواهد فرار کند. پایداری می کنم. طول می کشد. همه چیز خیلی طول می کشد...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1402 ساعت: 15:02

صفحه بندی