خرید بک لینک

تا زانو توی برف بودیم و سعی میکردیم از آدم برفی کوچک کجوکولهمان عکس بگیریم. دکمهٔ شاتر را نزده بودم که خواهرم گفت: سگها! برگشتم و یک گله سگ را دیدم که به سمتمان میدویدند. حدود ده تایی بودند، که یکیشان تولهٔ کوچک ترسیدهای بود. گفتم نترس. آرام سر جایمان ماندیم و دقیقههای زیادی گله دورمان چرخید و پارس کرد و چشمغره رفت تا سرآخر بهمان اعتماد کرد. بعد به صف شدند و راهی توی برفها پیدا کردند و آرام آرام رفتند. نمیدانم چرا با اینکه دوربین دستم بود، وقتی که به سمتمان دویدند، دکمهٔ ضبط را نزدم. میزان هوشیاری سگها را خیلی جدی گرفتهام. ترسیدم شاید صدای شاتر عکس ناامنشان کند. یا فیلم گرفتنم اوضاع را بدتر کند. در حالی که هیچ نبود. وقتی اعتماد کردند دکمهٔ ضبط را زدم. بارها توی برفهای تا کمر آمدهشان رفتند و آمدند و ما از جایمان جم نخوردیم، تا جایی که ناپدید شدند. به هم نگاه کردیم و گفتیم: همراه آنها خودمان هم آرام شدیم. بعد افتادیم توی برف و خوابیدیم. هنوز داشت میبارید. آرام گرفته بودم. انگار روی آب بودم. هرکجا چشم میدواندم، سپیدی بود. آسمان و زمینی که رویش بودیم. دانههای برف که پشت هم روی صورتم فرو میآمدند و نگاهم که به آسمان بود، توی دلم گفتم کاش شفا باشند. توی دلم خواستم که به جزیرهٔ آرام و روندهام برگردم. خواستم آن گرهای که توی دلم باز نمیشود، باز شود. به مدد سپیدی. به مدد بارش. این دانههای کوچک. تکرار. و به مدد امید…

به خانه برگشتم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 21:56

صفحه بندی