از خانواده ام و فهمشان و عشقشان، خوشحالم. از دوستانم و صمیمتشان خوشحالم. از دانشگاهم و رشته ام خوشحالم. از عکس هایم خوشحالم. اما هیچ چیز این غم ناشناخته را تسکین نمی دهد. از بی پولی ناراحتم، از بی شغلی، از وضعیت کثافت مملکت، کثافت جهان، از وضعیت همواره معلق، بی آیندگی، از ظلم و نادانی، و از اینکه پول دست کسانی ست که دلم نمی خواهد تف هم کف دستشان بیندازم. اما هیچ کدام این ها هم دلیل غمم نیست. یک چیز کوچکیست در من که از همه چیز بزرگتر است... یک فقدان وجودی؟ نمی دانم... آنقدر بزرگ که نمی توان نامیدش و آنقدر کوچک که نمی توان دیدش.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده