من لیلا بودم.
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/17 | ساعت: 15:44
خواب لیلا ابولقد را دیدم که جسد زنی فلسطینی را، در دیوارهٔ غاری در آمریکا پیدا میکند، و در راهروهایی بلند و تاریک با پلههایی سنگی، جسد را در کیسهای بر دوش میکشد تا به جایی ببرد و بفهمد بر او چه گذشته است؟ تا از تن تکهتکهاش خاطرات را پیدا کند و بتواند راوی باشد. خواب دیدم که بوی جسد، ابولقد را آزار م...
اگر بتوانی
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/17 | ساعت: 15:44
ماندن در رنج. تابآوری. تحمل. ماندن... تسکین نیافتن. هیاهونکردن. هیاهو نکن. حرف نزن. پی تسکین نباش. رنج بکش. به جان بخر. هیس... آرامتر. عیبی ندارد. اشک بریز. کتابت را بخوان. از مولانا کمک بگیر. از حلاج. از محمد. از بنیامین. از هیچکس. چشم بدوز به چنارها. به تکهای آسمان که گوشهٔ پنجرهٔ کلاس پیداست. به ...
کلاس پنجم
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/4 | ساعت: 21:55
بیست و پنج سالگی برایم این شکلی است که با حال زار می روم تجریش برای خودم شلغم می خرم و سوپ می اندازم. نوشابه نمی خورم چون برای گلویم ضرر دارد. شب ها زودتر می خوابم که انرژی داشته باشم. سعی می کنم نخ دندان بکشم و حواسم باشد روبالشی ام را به موقع عوض کنم. فلانی برایم ضرر دارد؟ ارتباطم را کم می کنم. کس...
راه نجات و رستگاری
◷
تاریخ انتشار: 1402/7/27 | ساعت: 15:17
دروغ نخواهم بگویم، یک اضطرابی در لایههای خیلی عمیقم هست که مرا میخورد. بیشتر وقتهایی که خانهام. و پناهم خوابیدن است. خوابیدنهای دمصبح، سر ظهر، و شب، به محض اینکه دوازده میشود. چیزی که باعث شده این اعتراف را بکنم هم همین خواب است. دیشب خواب دیدهام که به تراپیستم میگویم این روزها به همه اعلام میکنم خو...
مربای زرشک و یادهای خانوادگی
◷
تاریخ انتشار: 1402/7/27 | ساعت: 15:17
عمه برایم مربای زرشک دستسازش را فرستاده. به رنگ قرمز روشن، با خلال پستههای محبوبش. توی شیشهای که دربش میگوید برای سس مهرام بوده است. عجب محبتی. دلم قنج میرود. مربا. زرشک. اینکه از مکالمهٔ تلفنی پانزده دقیقهای یک سال و نیم پیش، خاطرت مانده باشد که چه ارادتی به آن دارم. وقت خوردن صبحانه و لذت بردن از ...
حبسم کنید و کتاب بدهید دستم
◷
تاریخ انتشار: 1402/7/3 | ساعت: 13:59
باید بخوانم. باید بسیار بخوانم. از داستان، از کارگردانی، از شهر و نظریۀ اجتماعی، از تفسیر فرهنگ ها، از شنیدن شهر، این شهر لعنتی، از روزها در راه، از کیارستمی، از مشروطه، از بیست و هشت مرداد، از مصدق، از گریز از آزادی... باید بسیار بخوانم و مگر می شود این ذهن مغشوش را آرام کرد؟ در آرام ترین حالت خودم...
کز کشیدن تنگتر گردد کمند
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/25 | ساعت: 22:38
به بقیه دروغ میگویم که میترسم. نمیترسم. اما دلم میخواهد ترسیده باشم. دلم میخواهد سرم به سنگ خورده باشد، که خورده، و سراغ ماجرا نروم و به زندگی بیحاشیهام ادامه دهم. اما خونین و مالین شدن سر، ذات مرا تغییر نداده. ذات خوشبین و جستجوگر و کلهخرم را. این است که به همه میگویم چشمم ترسیده، تا بمانم توی روید...
«من در کجای جهان ایستادهام؟»*
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/12 | ساعت: 20:22
بچه که بودم دلم میخواست اگه اتفاق بدی میافته مقصرش من باشم ولی مامانم نباشه. جلوی بقیه یه جوری جلوه میدادم که تقصیر خودمه، یا نه، اصلاً من خیلی اکیام با این اتفاقی که افتاده، ولی مامانم بد نیست. اون کاری نکرده.امروز فهمیدم حسم به وطنم هم همینطوریه، یا همهٔ این سالها اینطوری بوده. امروز فهمیدم که چند...
یله و رها...
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/9 | ساعت: 12:22
من همیشه عاشق آدمهای اشتباه شدم. آدمهای خیلی خیلی اشتباه که باعث آسیبهای بدی برام شدن و هدر شدن عمرم. که بخشیدنشون سختترین کار دنیاست انگار. من یه طرف این قضیهام... شاید من نباید عاشق شم. شاید باید با عقل جلو برم. با جورچین. با هیجان کمتر. بوی تو میآد بیستوپنج سالگی... Adblock test (Why?)
از مجموعه یادداشتهای بیستوپنجسالگی ایز دت یو؟
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/9 | ساعت: 12:22
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی وقتی توی اولین قرارها میخوام خودم رو به کسی معرفی کنم، بگم که من به خانوادهم خیلی وابستهام و ارتباط عاطفی خوب و مهمی باهاشون دارم و خلاصه خیلی برام مهمن و روی این به عنوان جزئی از خودم، تاکید کنم. Adblock test (Why?)
به من میگوید: جزو گونهٔ دایناسورها
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/30 | ساعت: 20:07
میبیجان عزیزممینشینم روبهروی تو و حرف میزنم و حرف میزنی و همهٔ وجودم سراسر عشق میشود. سراسر از عشق، بینش، فهم، دانش، زیبایی. آنقدر دامنم پر میشود که سرریز میکند و کلمهها و جملهها یادم نمیمانند. دستهایم را رها میکنم. همهٔ آنچه به من میدهی سرازیر میشود و من یاد میگیرم که در این خانه باید رها باشم. بای...
دخترک تخس
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/30 | ساعت: 20:07
با خودم می گویم: تازه اولشه.دوران شیرین داشتن خواهر کوچولو تمام شده است. گوگولی بازی ها گذشته. او حالا یازده ساله شده. زمانی که فکر می کند بزرگ شده است و هنوز خیلی کوچک است، خیلی خیلی کوچک...و گستاخی می کند و حرف های تازه می زند و دوست های تازه دارد و تا آخرشب با آن ها حرف می زند و من دیگر خواهر بزر...
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/30 | ساعت: 20:07
به روانپزشکم می گویم: تا به حال انقدر خوب نبوده ام. و برای درمانگرم شرح می دهم که احساس می کنم هیچ وقت در زندگی ام، مدتی طولانی این اندازه نرمال زندگی نکرده ام. منظورم از طولانی احتمالاً چند هفته است و منظورم از نرمال، به اندازه خوشحال شدن و ناراحت شدن و عصبی شدن و خسته شدن و تازه شدن است. کار کردن ...
به نام تردیدی طولانی
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/17 | ساعت: 15:53
طغیان کردهام. در عین آرامی و سکوت، زیر میز همه چیز نشستهام و با چشمان پرسشگر و شکاک، اثبات میخواهم. اعتماد میخواهم. دلیل میخواهم. پل الوار وضعیت من را به رسمیت میشناسد...به نام تردیدی طولانیبه نامِ کارگران و دهقانان و گیاهانبه نامِ تلخِ صدا در ازدحامِ حقیقتی فرتوتبه نامِ کهنهْ قایقی چوبین بر ساحل پُ...
زنده جدایی
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/8 | ساعت: 14:56
مامانی پشت تلفن بغض میکند و میگوید: دلم تنگ است. اما پایم نمیکشد بیایم آنجا. احساس راحتی نمیکنم. مامان هم همین را میگوید. وقتی پا به پای خشمهایش از خانوادهاش میآیم و ساعتها حرف میزنم که متقاعدش کنم من پشتش هستم و بیاید برویم به آن شهر، آهی میکشد و میگوید: پایم نمیکشد.مامانی میگوید: زندهجدایی خیلی سخ...
پا
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/3 | ساعت: 15:28
مامانی پشت تلفن بغض میکند و میگوید: دلم تنگ است. اما پایم نمیکشد بیایم آنجا. احساس راحتی نمیکنم. مامان هم همین را میگوید. وقتی پا به پای خشمهایش از خانوادهاش میآیم و ساعتها حرف میزنم که متقاعدش کنم من پشتش هستم و بیاید برویم به آن شهر، آهی میکشد و میگوید: پایم نمیکشد.مامانی میگوید: زندهجدایی خیلی سخ...
اجتماع ما شکست خورده بود.
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/2 | ساعت: 1:45
گفت: باید به انتخابها احترام گذاشت؛ اما غریزهٔ بقا در آدمها قویترین و عمیقترین چیز است. همهچیز دنیا و همهٔ اجتماع روی غریزهٔ بقا میگردد. وقتی کسی به جایی میرسد که بقای خودش را در نیستی خودش میبیند، یعنی اجتماع شکست خورده است. Adblock test (Why?)
کابوس
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/2 | ساعت: 1:45
همهٔ اتفاقهای شش روز گذشته میتونست خواب باشه. میتونست از این خیالهایی باشه که توی بیداری آدم میچینه برای خودش و تا ناکجا پیش میره و یهو به خودش میآد و میگه این دیگه چی بود. میتونست از این حرفهایی باشه که ما چند تا توی رد دادنهامون به هم میزنیم و تهشم میگیم بسه دیگه خفه شو. اما واقعی بود. واقعی بود و...
«بش میگن زندگی»
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/2 | ساعت: 1:45
در یک ماه گذشته، با مادرم بعد از دو سال آشتی کردم. خانه مان برایم شد یک بحران و سبک زندگی ام شد صبح تا شب بیرون از خانه. خیلی گریه کردم. توی کوچه. روی زمین. توی خانه های مختلف. توی مترو. توی اسنپ. بعد همۀ موهایم را جلوی آینۀ گاف قیچی کردم. بعد خوشحال شدم. نشستم زیر دست آرایشگر. شخصیتم تازه شد و خندی...
«هرگز دل مجروح مانده را از یاد نمیشود»*
◷
تاریخ انتشار: 1402/2/6 | ساعت: 10:06
تمام روز به خودم پیچیدهام، مثل مار. روزی که تمام نمیشود و راهی برای بهترکردنش پیدا نمیشود. برای بهترکردن من. به جایی که دعوت بودم نرفتم تا شب عید را پیش خانواده باشم. اما آشفتگیام را به آنها انتقال دادم و دلخوریای به پا شد و همهچیز تلخ. و همه ساکت و آشفته و من هم در اتاق. دلم میخواهد خواهربزرگتری کن...