مامانی پشت تلفن بغض میکند و میگوید: دلم تنگ است. اما پایم نمیکشد بیایم آنجا. احساس راحتی نمیکنم. مامان هم همین را میگوید. وقتی پا به پای خشمهایش از خانوادهاش میآیم و ساعتها حرف میزنم که متقاعدش کنم من پشتش هستم و بیاید برویم به آن شهر، آهی میکشد و میگوید: پایم نمیکشد.
مامانی میگوید: زندهجدایی خیلی سخت است. تو نمیدانی چه دردی است.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده