خرید بک لینک
یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ گرداب کاش می‌فهمیدم چه اتفاقی داره برام میفته. +شب‌بو خانه شب‌بو روزانه‌ها لینک زن همشهری داستان قدیمی‌ترها مرداد ۱۴۰۵ تیر ۱۴۰۵ خرداد ۱۴۰۵ اسفند ۱۴۰۴ بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴ آذر ۱۴۰۴ آبان ۱۴۰۴ مهر ۱۴۰۴ شهریور ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۴ تیر ۱۴۰۴ خرداد ۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ فروردین ۱۴۰۴ اسفند ۱۴۰۳ بهمن ۱۴۰۳ دی ۱۴۰۳ آذر ۱۴۰۳ آبان ۱۴۰۳ مهر ۱۴۰۳ شهریور ۱۴۰۳ مرداد ۱۴۰۳ تیر ۱۴۰۳ خرداد ۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ فروردین ۱۴۰۳ اسفند ۱۴۰۲ بهمن ۱۴۰۲ دی ۱۴۰۲ آذر ۱ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 20:14

پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۴۰۵ تابستون عجیبی شد. خوبه که دستی باشه برای پاک کردن اشکت. +شب‌بو خانه شب‌بو روزانه‌ها لینک زن همشهری داستان قدیمی‌ترها مرداد ۱۴۰۵ تیر ۱۴۰۵ خرداد ۱۴۰۵ اسفند ۱۴۰۴ بهمن ۱۴۰۴ دی ۱۴۰۴ آذر ۱۴۰۴ آبان ۱۴۰۴ مهر ۱۴۰۴ شهریور ۱۴۰۴ مرداد ۱۴۰۴ تیر ۱۴۰۴ خرداد ۱۴۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴ فروردین ۱۴۰۴ اسفند ۱۴۰۳ بهمن ۱۴۰۳ دی ۱۴۰۳ آذر ۱۴۰۳ آبان ۱۴۰۳ مهر ۱۴۰۳ شهریور ۱۴۰۳ مرداد ۱۴۰۳ تیر ۱۴۰۳ خرداد ۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ فروردین ۱۴۰۳ اسفند ۱۴۰۲ بهمن ۱۴۰۲ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 20:14

پاهایم از شدت سایششان به همدیگر و تکاندادنهای تند و بیوقفهشان، سر شده و گزگز میکنند. اما باز هم حرکت متوقف نمیشود. دندان عقبیام تیز شده و زبانم را زخم کرده. در یادداشتِ روزانهٔ دو روز پیش نوشته بودم: «باید خجالت بکشم.» از پیرزن توی مترو که نشسته خودش را روی زمین میکشاند، از زن توی پادکست که همهٔ عزیزهایش را خاک کرده است، از آشنایم که هرروز به اداره میرود و فیلم میسازد، از دوستم که با حال بدش کار میکند. از هر کسی که هر ذره وضعیتی بهتر و بدتر از من دارد باید خجالت بکشم. و بیشتر از همه هم از خودم. متاسفانه حرفهای آدمها کارگر نیست. حرفهای زنی که چهار سال است میگوید «دست از سر خودت بردار» کارگر نیست و حرفهای دوستانم کارگر نیست و دوستانم کمکم کم میشوند و توی پیلهام هرروز چیز کمتری میماند. شاید هم فقط اینطوری احساس میکنم. شاید اینطوری احساس میکنم چون موج تازۀ افسردگی شروع شده است. بیشتر از یک هفتۀ پیش بود که فهمیدم اوضاع افتضاح دو هفتۀ قبلش ارتباط زیادی با پیاماس نداشته است. نمیدانم. اضطراب دارم. پاهایم را نمیتوانم متوقف کنم و برای همین نمیتوانم کار کنم اما باید کار کنم. و کارم همهاش نوشتن است و پژوهیدن. حرف که میزنم کلمات از ذهنم رفتهاند. یک چیز را سه بار تعریف میکنم و یادم نمیآید که این کار را کردهام. ناراحت میشوم، از چیزهایی که میشد کمتر ازشان ناراحت بود یا راحتتر فراموششان کرد. انگار آدم همیشه سر خانۀ اول است. درگیری با خود. درگیری با چیزهای پیش پا افتاده. فکر میکنم که لایق این اضطراب نیستم. یعنی زندگیام نیست. یعنی زندگیام سادهتر از آن است که حالم این باشد. برای همین حتی اضطراب هم خجالتزدهام میکند. اما از این هم نمیتوانم با کسی حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 13:13

«خستهام. از این همه شکست، از این همه جنون.» *مهدی ربی

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 19:40

انگار سنگ لحد دنیا را روی سینه ام گذاشته اند.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 19 مرداد 1403 ساعت: 19:40

مدام دارم سعی میکنم رنج تو را تکثیر نکنم. که آنچه با تو کردند و تو کردی و در تن من رشد یافته را تکرار نکنم. که خط بکشم وسط دایرههای تو در تو. وسط ادامه. و این بار گاهی خیلی سنگین است مامان. باید از آنچه هستم شانه خالی کنم. باید دوباره ساخته شوم. قطع کنم و قلمه بزنم و من انگار خیلی کوچک هستم مامان...


برچسبها: آن زن

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:32

خوابم نمیبرد و کپسولهای اضطراب اثر نمیکردند و غم داشتم. غم دنیا را. باید ماجراهای بچههای معدن را میخواندم و تمام میکردم. اما نشد. حالش نبود. گوشی را پرت کردم طرفی و رفتم سراغ مرکب و قلمی که تازه خریدم. خواستم غم را چیزی کنم. اگر میتوانستم. روی قوطی مرکب آبی نوشته بود که قبلاز مصرف خوب تکان دهید. خوب تکان دادم. درش از دفعهٔ قبل کامل بسته نشده بود. یکهو دیدم تر شدم. روی کتاب خواهرم، کاغذ، لپتاپ، دیوار و لباسم پاشیده بود؛ لکههایی سرمهای. پیراهن آبیام گلهاییداشت و جوهرها قاطی آنها شده بودند. حالا رد غم همه جا پاشیده بود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:32

نشستم پشت میز این کافۀ تازگی همیشگی شده، که تحقیقم را تمام کنم و یافته هایم را بنویسم. نمی دانم چه شد که کلیک کردم روی اولین ماه ساخت این وبلاگ. خرداد نودوسه. بعد رفتم ماه مرداد نودوسه. بعد در یکی از یادداشتها از قطعۀ بداهه نوازی علیزاده نوشته بودم. دلم هوایش را کرد. هوای قطعه ای که اتفاقی پیدایش کرده بودم و ناشناخته بود و تمام سال های دبیرستان آن را گوش می کردم. قطعه ای که سوزناک ترین موسیقی آن سال هایم بود. هرچه جستجو کردم پیدایش نکردم. برای پیدا کردنش مجبور شدم پرت شوم در ده سال پیش سیومسیج تلگرام. دیگر غوطه ور شدم. قطعه پیدا نشد اما چیزهای دیگر شنیدم از آن وقت های غمگین و ادامه دادم به خواندن گذشتۀ وبلاگ و اشک ها هم برای خودشان می ریختند. پا در دریای شور که می گذاری، دیگر گذاشته ای. دیگر باید راحت غوطه بخوری و شنا کنی و گریه کنی و اشک ها و آب ها در هم قاطی شوند، شوری در شوری. با خواندن یکی از یادداشت ها، به یاد زنی افتادم. دیدم هشتگ مناسبش را پای پست نزده ام. برچسب «دوستش داشتم» را به پست اضافه کردم. بعد از هزار سال به خاطرم افتاد که وبلاگ او را باز کنم و نگاهی بیندازم. معمولاً به خاطرم نمی افتاد و اگر هم می افتاد، اصلاً دلم نمی خواست که این کار را کنم. اما حالا که تا گردن غرق بودم، برایم فرقی نمی کرد. آدرسی که حفظ بودم را تایپ کردم. نگاهی انداختم. یک پست را کامل خواندم و بقیه اش را نه. نگاهی سرسری کردم اما اصلاً حوصله ام نکشید. برایم مهم نبود. جالب نبود. ادا درنیاوردم. واقعاً نبود. تمام شده ها واقعاً تمام شده اند، از آن شور بزرگ ده سال پیش، حتی یک قطره هم باقی نمانده بود. بداهه نوازی سوزناک علیزاده را پیدا نکردم.+ و به جایش این را روی تکرار شنیدم. (Whyادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:32

در تکیۀ تجریش، میان همهمۀ زنها و بچهها چشم دوخته بودم به نور سبز کمجان گوشۀ پنجره که حواسم را جمع کنم. پیرمرد تکیه که شروع کرد به خواندن، به آنی پرت شدم. چهار ساله شدم، در سالن پذیرایی خانۀ مادربزرگ پدری، چشم دوخته بودم به پدربزرگ مادری و برادرش که در انتهای پذیرایی، جلوی پنجرۀ بزرگ، با میکروفونی ایستاده بودند و نوحۀ معروفشان را میخواندند: واویلا صد واویلا، یاران واویلا، فغان واویلا. وقتی خودم را رساندم سر تخریب خانه، داشتند پتک میزدند به دیوار همان پذیرایی و به همان پنجره. به جایی که در تولد و مهمانی و عید و عزا و روضههای هر سال، منطقۀ استراتژیک خانه بود. پارچۀ سیاه سادهای، نمیدانم از کی و کجا، شاید از ده سال پیش، وصل مانده بود به نردهٔ پنجره. شیشهها که خرد شدند و دیوار که ریخت و خانه که نیست شد، تکه پارچۀ سیاه هنوز لابهلای خاکها پیدا بود. صدای پیرمرد تکیۀ تجریش، با سوز ادامه داشت و مرا میان مشتی تصویر چرخ میداد و البته بیشتر میخکوبم کرده بود پای تصویر خانۀ خرابشده و پارچۀ سیاه خاکیای که آخرین رد ما بود، از روزهایی که دیگر نبودند. مدتی پیش مرد حیاط شمعدانیها میگفت قدم اول، رها کردن است. میگفت اگر نتوانی رها کنی، در گذشته دفن میشوی. چشمم آرام جوشیده بود، مثل حالا که صورتم خیس میشد و کامل نمیدانستم چرا. هرچه که کرده بودم، هنوز رها نکرده بودم که دلم اینطور تیر میکشید. پیرمرد میکروفون را که کنار میگذارد، از روضههای شخصیام که بیرون میآیم و زنها چادرشان را که از چشمهای خیس کنار میزنند، چیزی از شعر خاطرم نمانده. انتهای شب از میم که در سکوت زل زده به نورهای پاییندست، میپرسم مرد چه خواند؟ میگوید چیزی با مضمون اینکه اگر دو صد برابر عمر نوح را بهت بدهندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 16:28

بروم بگویم دکتر، من به تنهایی تصمیمگیرنده نیستم. جهان بیرون با من حرف میزند. جهان درون. جهان ماده. من قادر مطلق نیستم دکتر. و ورق قرص را دستم میگیرم اما تعلل میکنم و آن را با یک لیوان آب نمیبلعم، درحالی که تا هفته پیش این کار را میکردم و مشکلی با آن نداشتم. این چه معنایی میدهد؟ چه چیزی منم و چه چیزی من نیستم؟ ورق قرص راهش را از من کج کرده دکتر. من نخواستم که نافرمانی کنم. دکتر لبخند میزند؟ بیحس نگاهم میکند؟ میگوید گمشو؟ یا شروع میکند ورقها را نصیحت کردن؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 1:29

خواب میبینم که خانه خیلی زیبایی تخریب شده و من در تاکسی از کنارش رد میشوم. که پنجرههای خاصش دیگر وجود ندارند. احساس عذاب و گناه میکنم. خواب میبینم که دوستم به من میگوید باورش نمیشود فلان فیلم را ندیدهام. از خواب میپرم نیمهشب و میانهٔ خواب و بیداری احساس بدی دارم، احساس گناه، میترسم آدم خوبی نباشم و در خلسه خاطرم میافتد عبادت نمیکنم و به خودم قول میدهم فردا قبل کار بروم امامزاده تا آرامترشوم. اینها را در اتوبوس به یاد میآورم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 23 تير 1403 ساعت: 1:29

بالاخره قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون. یک باغ خلوت با دو کافه. دروغ چرا؟ بیشتر از اینکه دلم برایشان تنگ شده باشد، احساس وظیفه و عذاب وجدان میکردم. از اینکه با خانوادهام وقت نمیگذرانم، مدام درگیر کار و دوستانم هستم، صبحها میروم و شبها دیر میآیم و همیشه خستهتر از آنم که حرفهایی ازشان بشنوم. از اینکه خواهر و مادرم در تابستان خانه تنها و کلافه هستند. کم پیش میآید که مادرم بیشتر از چند جمله حرف بزند و توی حرفهایش چیزی نگوید که مرا غمگین یا خشمگین نکند. حالا چون بزرگتر شدهام، کمی شعورم میرسد سر میز شام دهنم را ببندم و بگذارم حرف بزند، با خنده، با اندوه، با هرچی... دهنم را میبندم اما خواهرم زیرچشمی میپایدم و میفهمد کدام حرف مرا عصبانی، کلافه یا منزجر میکند. کاش نمیفهمید. کاش صورتم تغییر نمیکرد. کاش در گذشته خوددارتر بودم. دختر بزرگتر باشعورتری که واقعاً میتواند چیزهایی را از فرزند آخر خانواده پنهان نگه دارد. اما هیچچیز از او پنهان نیست. حرفها از انقلاب و سیاست شروع میشود، لابهلایش خاطرات اوایل ازدواجشان میآید، کیک که میخوریم بحث قوانین زنان و خشم مادر از بیخبری خودش در جوانی است اما بالاخره، باز هم، کار به جاهای باریک خودمان میکشد. روی یکی از صندلیهای باغ، وقتی هردویمان خستهایم، و میدانیم که جان دعوا کردن نداریم، میدانیم که هردویمان همه چیز را میدانیم، اما نمیدانیم... میدانیم که هردویمان در زندگی رنجیدهایم. کمی اوضاع خواهرم را بررسی میکنیم که دورتر از ما با دوستش تلفنی حرف میزند. کمی حرفهای تکراریام را دربارهٔ کارهایی که مادرم با خودش و ما میکند و در گذشته کرده، میزنم و کمی مامان هم برونریزی میکند. دربارهٔ اینکه از پادردش حرف نزنیم و اینکه نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 11:52

درمانگرم میگوید رفتار تو دربارهٔ دورویی نیست، دربارهٔ شرم است.

مینا میگوید فیلم تو دربارهٔ تخریب نیست، دربارهٔ افسردگی است.

گلاره میگوید خشم تو دربارهٔ آنچه آنها با تو کردهاند نیست، دربارهٔ چیزی است که خودت با خودت کردهای.

هیچ چیز آنطور که به نظر میآید نیست...

*شازده کوچولو

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 17:44

عاجزانه و کلافه گله می کنم از رفتارهایم مقابل کسانی که ازشان خوشم نمی آید، یا احساس خوب و درستی بهم نمی دهند، یا از مرزهای من عبور کرده اند و احترامی را، هرچند در قالب شوخی، نگه نداشته اند. توضیح می دهم که نمی دانم چرا اینطوری ام. که دست خودم نیست، هرقدر شب ها با خودم صحبت می کنم که باید تغییر کنم و به قول دوستانم کمی هم «نایس» نباشم، اما در موقعیت های ناگهانی همانی هستم که بودم. همان همیشه مهربان، خوش رو، که سعی می کند لبخند بزند و همۀ ماجراها را با شوخی پیش ببرد یا در بهترین حالت، سکوت کند و خودش را سرگرم نشان بدهد. می گویم که این رفتار من دورویی است، و متاسف هستم که آدم دورویی شده ام، و آنچه در دلم می گذرد با آنچه رفتار می کنم متفاوت است. درمانگرم می گوید: «رفتار تو دربارۀ دورویی نیست، دربارۀ شرم است.» ابروهایم به نشانۀ تعجب بالا می رود و ساکت می مانم. توضیح می دهد که دورویی برای موقعیتی است که از رفتار دوگانه سودی ببری یا کاری را راه بیندازی. تو اما خودت را عذاب می دهی و آدم هایی را که به ات آسیب می زنند، اطرافت نگه می داری. در آن لحظه کمی دلم آرام می شود. هرچند الان که دارم این ها را می نویسم، این شبهه برایم ایجاد شده که نکند من از نگه داشتن آن ها اطرافم در ناخودآگاه یا در اجتماع سودی می برم؟ واقعاً نمی دانم. درمانگرم معتقد است من آنقدر همیشه شرمگین هستم، که در مواجهه با آدم ها، ناخودآگاه، نمی خواهم شرم را به آن ها هم منتقل کنم. شرمی که البته برای من نیست، برای آن هاست، اما به اعتقاد او من آنقدری رنج کشیده ام که ترجیح می دهم رنج شرم خودشان را ازشان پنهان کنم، در واقع ازشان محافظت کنم. به این چیزها فکر نمی کنم بلکه یک مکانیزم ناخودآگاه است. حالا فرقی نمی کند کسی از جایگاهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 17:44

«از بختیاری ماست شاید» که هر چه خانه عوض کنیم، همیشه خانهٔ همسایهاش کوبیده میشود و شروع میکند به از نو ساخته شدن. که شبها با صدای بولدوزر میخوابیم و صبحها با گرد بولدوزر بیدار میشویم و روزها با تصویر بولدوزر ادامه میدهیم. نفرتم کم باد. شب به خیر.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 11 ارديبهشت 1403 ساعت: 7:12

صفحه بندی