خرید بک لینک

با خودم می گویم: تازه اولشه.

دوران شیرین داشتن خواهر کوچولو تمام شده است. گوگولی بازی ها گذشته. او حالا یازده ساله شده. زمانی که فکر می کند بزرگ شده است و هنوز خیلی کوچک است، خیلی خیلی کوچک...

و گستاخی می کند و حرف های تازه می زند و دوست های تازه دارد و تا آخرشب با آن ها حرف می زند و من دیگر خواهر بزرگتر محبوبش که مدام دورش بپلکد، نیستم و البته چه خوب که نیستم، اما او عوض شده است و رابطه مان دارد عوض می شود و من هم مادرش نیستم، خواهرش هستم و این است که شده ام بچه ای هم سن خودش، مدام سروکله و یکی به دو. و پر از ترسم، که نکند دور شود از من، که نکند خواهر بزرگتر ایدئالش نباشم که حرف هایش را به من بگوید و اعتماد کند، که هنوز دوستم داشته باشد خیلی و خودش را لوس کند برایم. دیگر نگاهم نمی کند و از پس جر و بحث هایی که داشته ایم، قیافه ای می گیرد برایم و رد می شود. سعی می کنم با جمله ها و شوخی های قدیمی به او نزدیک شوم اما نمی شود، لوس نمی شود و مهربان نمی شود و خودش را می کشد کنار. و او هنوز کوچک است، آنقدر کوچک که بعد از دو ماه بهم بگوید از ابتدای تئاتر پینوکیو و گربه نره ترسیده است. عزیزکم... باید باز هم بزرگتر شوم و راه تازه پیدا کنم برای پل زدن به تو. دیر نشود... دور نشوی از من...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1402 ساعت: 20:07

صفحه بندی