عمه برایم 1 1 دستسازش را فرستاده. به رنگ قرمز روشن، با خلال پستههای محبوبش. توی شیشهای که دربش میگوید برای سس مهرام بوده است. عجب محبتی. دلم قنج میرود. مربا. زرشک. اینکه از مکالمهٔ تلفنی پانزده دقیقهای یک سال و نیم پیش، خاطرت مانده باشد که چه ارادتی به آن دارم. وقت خوردن صبحانه و لذت بردن از آن، با خودم فکر میکنم که شاید نباید از همهٔ ترسهایم در اتاق درمان حرف بزنم. شاید باید بعضی از آنها را در خودم و برای خودم نگه دارم. باید بگذارم خوب رنجدیده شوند و پخته شوند و بعدها به چیز دیگری تبدیل شوند. شاید به چیز بهتری. دیشب در صحبتهای جمعی پس از اکران فیلم، گریهام گرفت. بحث مثل همیشه از مهاجرت بود و من یک جایی، به خانوادهام فکر کردم و به اینکه نمیخواهم مثل مامان و بابا، از خواهر و برادرهایم دور بشوم، انقدر دور. به اینکه این از بزرگترین ترسهای من است. بعد چشمهایم خیس شد. بعد لقمهٔ بعدی مربای زرشک عمه را فرو دادم. شاید از ترسها حتی نباید خطی بنویسم. باید مثل گنجی گرانبها توی سینهام نگهشان دارم و هر ثانیه لذت بردن از کنار آنها بودن را، آمیخته به رنج آشنایی کنم. شاید.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده