خرید بک لینک

باید بخوانم. باید بسیار بخوانم. از داستان، از کارگردانی، از شهر و نظریۀ اجتماعی، از تفسیر فرهنگ ها، از شنیدن شهر، این شهر لعنتی، از روزها در راه، از کیارستمی، از مشروطه، از بیست و هشت مرداد، از مصدق، از گریز از آزادی... باید بسیار بخوانم و مگر می شود این ذهن مغشوش را آرام کرد؟ در آرام ترین حالت خودم هم که هستم باز هم خواندن و متمرکز ماندن سخت است. در دلم چیزی می جوشد و گوشی را برمی دارم. الکی. با اینکه هیچ خبری نیست. می ترسم نکند خبری باشد؟ آخر چه خبری؟ محصول همین گوشی هاست که ذهن عادت کرده روزی شش ساعت محتوای رنگی و سریع و جالب ببیند. تربیتش یادش رفته که بایستد روی صفحه های کاهی 1 و خط های ریز را بخواند و هر دو صفحه یک بار یک چیز جالب دستش را بگیرد. دلم می خواهد خودم را توی یک کتابخانه ای، توی کتابخانه ها حبس کنم. دلم می خواهد هیچ کار دیگری نداشته باشم جز خواندن. ولعی دارم که پاسخ ندادن به آن گردن هیچکس نیست جز خودم و آن هم معلوم نیست چرا... وا هم که بدهم، مثل اکثر روزها، وقت خالی ام را سریال ها پر می کنند که به هیچ دردم نمی خورند. حتی پلی کردن فیلم تارکوفسکی هم سخت است. پلی کردن مستند گلستان سخت است. انجام دادن هر کار جدی و به درد بخور سخت است هرچند که می تواند برای روح من مثل یک تفریح باشد. انگار برای همۀ این ها باید یک اجبار در کار باشد. فیلم فریدون رهنما را چند هفته پیش خانۀ دوستی دیدم. صد سال بود که می خواستم ببینم و نمی دیدم و گفتم با هم ببینیم در شبی که با هم بودیم. و تا اواسطش انقدر سخت بود که مطمئن بودم اگر تنها بودم، نامردی می کردم و فیلم را می پیچاندم. اما بعد آنقدر آنقدر آنقدر لذت بردم که مزه اش هنوز زیر زبانم است و همه اش گفتم آخر چرا زودتر ندیدم این فیلم را؟ بعد باقی کارهایش را هم دانلود کردم که ببینم اما زهی خیال باطل...

با این روحیه و طرز عادت مغز آخر به کجا می شود رسید؟ باید یک چیزی خوراکت باشد که قی کنی که بعدش پس بدهی چیزی به این دنیا. با زباله های در دسترس که نمی شود چیز درخوری پس داد. باید خودم را حبس کنم...

پی نوشت:

پاییز شد راستی. بوی عجیبی توی هواست. مبارک باشد...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 13:59

صفحه بندی