دروغ نخواهم بگویم، یک اضطرابی در لایههای خیلی عمیقم هست که مرا میخورد. بیشتر وقتهایی که خانهام. و پناهم خوابیدن است. خوابیدنهای دمصبح، سر ظهر، و شب، به محض اینکه دوازده میشود. چیزی که باعث شده این اعتراف را بکنم هم همین خواب است. دیشب خواب دیدهام که به تراپیستم میگویم این روزها به همه اعلام میکنم خوبم و واقعاً هم خوبم اما دیگر مطمئن نیستم و بیشتر میترسم که خوب نباشم. دارم پشت چیزهای کوچک پنهان میشوم. نباید به پنهانشدن ادامه بدهم. یا شاید هم کمی ادامه بد نیست و باید الان بخوابم...
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده