خرید بک لینک

دی ماه از نیمه گذشت. امروز بالاخره صبح بارانی زد و هوا سرد بود و کوه های نزدیک به من کمی سپید شدند و از دهانم بخار بیرون آمد. دلم با دیدن آسمان آبی بعدش خندید. بیست و پنج ساله ام این روزها. اندک اندک خو می گیرم به سر کار آمدن شبیه کارمندها. و سعی می کنم یک زندگی روتین معمولی برای خودم درست کنم که در آن خیلی ناراحت نباشم. روی آب که خوابیده ام فکر می کنم که چطور کمی ورزش را صبح های آن جا بدهم. چطور عبادت را به زندگی ام برگردانم. چطور آرام باشم و معمولی. خیلی معمولی... چند روز پیش در حین دیدن مستندی دربارۀ یک خانوادۀ ایرانی، گریه ام گرفت. با یکی از بزرگترین ترس هایم چشم در چشم می شوم گاهی. ترس اینکه خواهر و برادرهایم مثل من بیست و پنج ساله شوند و من چهل ساله شوم و آن ها هم چهل ساله شوند و زندگی برود و جلو و نزدیکی ما را ازمان بگیرد. ترس اینکه آدم های دیگری شویم، پابند شویم، دعواهایی بکنیم که به شب نرسیده به آشتی ختم نمی شوند، و دلسوزی ها و شوخی ها و لحظه های دلچسب و خنده دار این روزهایمان را یادمان برود. وقت های کمی پیششان هستم و همه پیش هم هستیم، اما خیلی دلچسب اند. خیلی قشنگ اند. شاید فقط برای من. نمی دانم. اما این را دوست دارم که شب برمی گردیم پیش هم توی یک خانه و آن خانه از نفس های همۀ ما با هم گرم می شود... ترسم از این است که بشویم مثل مامان و بابا که هرکدام به دلیلی، یکی خواسته و یکی ناخواسته و به اجبار، از خانواده شان دور افتاده اند. غم دوری از عمه و عمو و خاله و مادربزرگ و باقی فامیل را به جان خریده ام همۀ این سال ها. اما نمی توانم برای خواهر و برادرهایم تکرارش کنم. دلم می خواهد زار بزنم و آن ها را بچسبانم به سینه ام و کنار خودم، توی حلقۀ دست هایم نگه دارم. نکند گریۀ حالایم برای این است که می دانم اینطور نمی شود و اینطور نمی ماند؟ که می دانم مامان پیر می شود و پشیمان. بابا پیر می شود و خسته. تو جوان می شوی و دور. چه زخم های کهنه ای تیر می کشند... چه حس و حال غریبی.


برچسبها: آن زن

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 14:11

صفحه بندی