خرید بک لینک

هورمونها که به هم میریزند و همهچیز بهآنی سیاه و غیرقابل تحمل میشود و اشکهایم که شرّه میکنند، اولین چیزی که به ذهنم میآید، این نیست که این حال موقت است، 1 بخوابم یا چیزی بخورم یا فقط صبر کنم که بگذرد. اولین و بزرگترین چیز همیشه این است که: پس دروغ بود. خرسندی و خوشیای که برای خودم ساخته بودم، دروغ بود و عجب سادهلوحی هستم. کمی که میگذرد متوجه میشوم اکثر وقتها دارم با چه ناامنیای نسبت به احساسات خوبم، 1 میکنم. انگار حق ندارم، انگار زندگی من بهاندازهٔ کافی خوب نیست، خیلی پر از ایراد است، پر از چالههای پرنشدنی، پر از شرمساری، انگار حق ندارم که خوب باشم اما همهٔ وقتها دارم به این قالبها غلبه میکنم و از زندهبودنم لذت میبرم و سیاهی که به سراغم میآید، ترس میزند بالا: دروغ بود؟

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1402 ساعت: 14:14

صفحه بندی