خرید بک لینک

نه که امروز کم گریه کرده بودم، به عنوان فعالیت شبانه فیلم درخت گردو را دیدم. ویران شدم و گریستم و نه میتوانستم ادامه دهم، نه قطعش کنم. در بیفرزند شدن هم سردشت را دیدم، هم هواپیمای اکراینی را که امروز چهار سال از ساقط کردنش گذشت، هم جراحت کرمان را. همواره احساس میکنم دیدن این چیزها، که در واقع همهٔ چیزهای 1ست، از تحمل و ظرفم خارج است. انسانها زاده شدهاند که بمیرند. که حرص بورزند و بجنگند و روی خاکها خط بکشند و روی مرزها بکشند. چه معنای نحیف و کوچکیست زندگی. مثل یک ماهی قرمز میماند. زیبا و ساده و سریع، که میگذرد و میمیرد. خیلی غمگینم. خیلی خیلی غمگینم. بخاطر تمام چیزهایی که دارم میترسم. به خاطر عشق، بخاطر آدمهای خانوادهام. چرا باید اینها را مقابل جنگ و بمب و آتش و شیمیایی قرار داد؟ خدای بزرگ... چطور در تحمل توست تماشای همهٔ اینها؟ چطور همهٔ دنیا از هم نمیپاشد. انسان چه موجود عجیبیست و چه اندازه رنج تحمل میکند و زنده میماند. رنجی که استخوان میشکند. امشب برای همهٔ استخوانهای شکسته گریه میکنم. برای همهٔ خانههایی که خالی ماند. همهٔ بچههایی که برنگشتند. در آسمان. روی زمین. توی دشت. آخ...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 14:11

صفحه بندی