نشستهام توی تنهاییِ دفتر، چراغها را خاموش کردهام و نمیروم. نور لپتاپ روشنایی میبخشد و مرا به خودش میخواند. تنها حسن این اتاق بیروح و رخوتآور اداری، پنجرۀ بزرگش است که رو به جاری ِخیابان انقلاب باز میشود. ساختمان کثافت قلمچی از آن پیداست و اتوبوسها، موتورها، ماشینها و عابران پیاده با سرعت و مداوم زیر آن عبور میکنند. دقیقاً نمیدانم چرا، قبلاًها توی سرم تصویر بیربط و خیالیای داشتم از دفتر یک تحریریه، که آخر وقت همه میروند، و من در آن میمانم، و مینویسم. شمایلش شبیه تحریریۀ همشهری بود که در نوجوانی دیده بودم. حالا ولی توی این دفتر بیریخت و موقتی کاری نشستهام که هیچ ربطی به من ندارد. «من» کی هستم و چه چیزهایی به من ارتباط پیدا میکنند؟ از روزنامه زنگ زدهاند و قرار شده تا جمعه یادداشت برایشان بفرستم. این یادداشتها کاری خواهند کرد؟ حبیب میگوید همه از اخبار مرخصی گرفتهاند. باید خیلی تلاش کنی تا دیده شوی. «تلاش کن تا دیده شوی.» جملۀ اول. جملۀ دوم. جملۀ سوم. نمیشود. نمیکشد. جان میکَنم. توی تاریکی. فکر میکنم که شاید این حال به هیچ چیز ربطی ندارد. به دفتر مجلهای که نیست و کسبو کاری که هست. یک چاه هست که من در آن میافتم و این چاه همیشه بیخ پایم است. به آن زنجیر شده. هرکجا که باشم. هرچه که بخواهم. هرچه که باشم، و نباشم. «ولی چه تاریکی زیبایی.»
من چاهی را تعليم کردهام
که به آبی نمیرسد،
ولی چه تاريکیِ زيبایی!
از آن سو،
تاريکیِ زيرِ خاک، چاهی زده است
که به چهرهٔ من میرسد؛
من آبم، آب!
نگاهی به آسمان، مجهزم میسازد
که سکوت کنم
آن لحظه که آب،
به رنگِ خود پرخاش میکند،
من آنم، آن لحظهام.
و رنگِ آب،
هرچه بيشتر در آب غرق میشود،
زندهتر میشود: آبیتر!
بیژن الهی
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده