خرید بک لینک

باران بیامان در این شب بهار میبارد. آسمان میغرد و گاهی درخششی نقرهای پنجره را روشن میکند. چند ساعتی شمعهای کوچک در تاریکی اتاق سوسو زدند و فرهاد، روی تکرار خواند if you go away...

هنوز هم میخواند. امروز هورمونها افسارم را به دست گرفتند. کلافگی و گرسنگی و بداخلاقی. خواهرکم زیبای زیبا شده بود و داشت پشت چشمهایش را سبز میکرد برای تولد پدر و گلسر آفتابگردان روی موهای فرش. اما با لباس من! عین بچههای دو ساله، به او پریدم. که چرا نباید برش دارد. بداخلاقی و رفتار بد بیاندازه. انتظار نداشتم دربیاورد اما درآورد و صورتش را پاک کرد و هرچه گفتک افاقه نکرد. آخ که چقدر دوستش دارم... نشد قبل به 1 رفتنش حرف بزنیم و ساعتیست عذابوجدان و کوچک دلی گلویم را چسبیده است. که چه کنم از دست خودم!

کمکم میخواستم جان به در ببرم و بخوابم که کانال خبری را خواندم. آشوب افتاده توی دلم. پروازها را کنسل کردهاند. آلمان. ترکیه. پروازهای داخلی. آسمان ایران و اسرائیل سفید شده. آشوب افتاده توی دلم. نمیدانم ادا و قپی است، واقعی است، چی است. به هیچکس هم نمیخواهم پیام بدهم که الکی فاز بد مخابره کنم. مثل همیشه اینجا شد آخرین پناه که خودم را با نوشتن اینها سرگرم و خالی کنم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 18:41

صفحه بندی