ساعت نزدیک سه صبح است. افتادهام روی کانال این دختر و نوشتههایش را به ترتیب میخوانم و مدام با خودم میگویم: اما من شجاعتش را نداشتم. شجاعت از بیماری برای همه نوشتن را... شرم، همواره مرا مچالهٔ خود کرد. کانال هزار و هشتصد ممبر دارد. از کامنتها میفهمم که از توییتر دنبالهاش را گرفتهاند. فکر میکنم که من کجا را دارم برای دست یافتن به غریبههایی که برایشان بنویسم؟ همین جا را. همین جایی که آدم خیلی وقتها هیچ صدایی ازش نمیشنود و نمیفهمد که بالاخره متروکه است یا نیست. در توییتر و اینستاگرام و کانال تلگرام و همهٔ جاهای دیگر آشناها هستند. اینجا هم احتمالاً هستند. چه چیزی باعث میشود از آشناها انقدر بترسم. و چه چیزی باعث میشود خودم را با غریبهای مقایسه کنم. در درد. در درد و کلمه و تجربه. عجیب شدهام. بین خودم و او و فروغ قرابت احساس میکنم.
انگار با هر نقلقول یا خاطرهای که میخوانم یکی از دردهایم زنده میشود. انگار همهٔ زخمهایم باز و در سطح هستند و در هم میلولند. نمکها را روی هوا میبلعند. تیر میکشند. با خودم فکر میکنم که این هفته به کلاس فیلمسازیام نمیروم. به مدرسه نمیروم. فکر میکنم که تا ابد توی این تخت میمانم و زیر نسیم خنک شب بهار، گریه میکنم.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده