خرید بک لینک

نمیدانم آدم چند بار در زندگیاش احساس میکند همهچیز را باخته. اما بعد از خیلی وقت، بعد از خیلی وقتی که یادم نیست مبداش کجاست آنقدر که همیشه امید و آرزو بافتم، احساس میکنم بر تل بزرگی از هیچ ایستادهام. احساس میکنم تمام راهم را اشتباه آمدهام و هیچکس نبوده که بهم بگوید تا چه اندازه بلد نیستم و تا چه اندازه دارم خیال خام میبافم. یا که بودهاند و گفتهاند و من بر سر آن بودهام که دور خودم بچرخم و راه خودم را بروم و خودم تجربه کنم و خودم ببینم که چه اندازه هزینه دارد مثل پروانههای خوشخیال زندگی کردن. هزینهای که به بهای عمرت است. بیستوچهارسالهام و به چیزی نرسیدهام و جایگاهم نمیدانم چیست. به هیچ گروهی و هیچ مکانی احساس تعلق نمیکنم، دیگر حتی زمینهٔ فعالیتم هم نمیدانم کجاست، در هیچ کاری اعتباری ندارم، در بحران خانوادگیام مثل یک باتلاق فرو رفتم، آدمهای صمیمی و نزدیکم از من دور شدهاند و تنهایی به روحم نیش میزند. تو گویی همهٔ این سالها را در باد زیستهام و بر باد زیستهام و اکنون هیچ برایم باقی نمانده است، به جز اندوههایم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1402 ساعت: 3:30

صفحه بندی