امروز قراره برم یه 1 1 1 رو توی کریمخان ببینم که از پس هزینهاش برمیام. اول فکر کردم 1 1 کار. برای اینکه اونجا با تمرکز کار کنم و قصهها و روایتهامو بچینم روی دیوارهاش و تولید کنم. بعد که توی خرجهای یومیهم موندم و حالم بد شد، گفتم این چیزا همون برای خیالهاست و چه کاریه وقتی نه کار درست حسابی دارم نه گرفتن اینجا بازده اقتصادی داره. اما دیروز تصمیم گرفتم حداقل برم ببینمش چون قراره از این خونه بلند شیم و هیچ نمیدونم، نمیدونیم کجا میتونیم بریم و اصلا هرکجا بریم، فکر کنم دیگه وقتشه بارمو از این خونه سبک کنم تا جا برای بقیه باز شه. مرتضی برادرم اغلب گوشهٔ حال پای بساط کامپیوترش نشسته و بیاتاقه. دیگه من باید خودم و جمع و جور کنم و بسه تا بیست و چهار پنج سالگی یه فضای همیشگی مخصوص داشتن. توی خونهٔ بعدی میخوام حق تقدم و انتخاب با بقیه باشه. از طرفی احساس میکنم نیاز دارم که زندگیم به سمت بزرگسالی یه تغییری کنه، یه چیزی داشته باشه غیر از سگدوزدنهای مدام. به استقلال، به احساس تونستن و اداره کردن و داشتن، احتیاج دارم... اما نمیدونم چقدر عاقلانه است... دیشب داشتم قرمهسبزی مامان رو تنهایی توی اتاق میخوردم. خیلی خوشمزه بود، خیلی خیلی خوشمزه... گفتم خودمو از چی دارم محروم میکنم... از چی میخوام دورتر بشم... دلم نمیخواد، ولی چاره چیه؟ رابطهام با مامان بهتر نمیشه که بدتر میشه. اصلاً رابطهای وجود نداره. رسماً انگار مامان ندارم. فکر کنم تا وقتی منافعم رو حداقل تا حدی جدا نکنم از خانواده، تا وقتی قلمروی خودمو نداشته باشم و به مامان، جدای از این فکر کنم که چه بلاهایی سر قلمروی من و ما آورده، چیزی بینمون بهتر نشه... همینطوریش هم یه وقتایی سه روز سه روز آدمای خونه رو نمیبینم انقدر که صبح میرم و شب میام. دلم پر میکشه براشون ولی کسی نمیدونه انقدر که خسته و بریده و بداخلاقم. نمیدونم اگه اینجا رو بگیرم دیگه دیدارهامون به چقدر میرسه. فقط میدونم میخوام ورژن خوبی از منو ببینن. نمیخوام خونه برام خوابگاه باشه. میخوام عوض بشم، بهتر بشم، میخوام یه چیزی عوض شه...
شایدم دیوونگی باشه.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده