این کسی که با جهان به صلحی نسبی رسیده است، منم، یا داروها هستند که ضیافتشان را در من بر پا کردهاند؟
روی صندلی عقب نشستهام. در سکوت. و فکر میکنم که حضورشان و گذشتهمان دیگر آنقدرها هم اذیتم نمیکند. انگار هیچچیز آنقدرها هم اذیتم نمیکند. باد خنک اولین نیمهشب اردیبهشت میپیچد به صورت و موهایم، و انگار دارم همهچیز را از بالاتر میبینم. اینکه همه زخمهای خودشان را دارند. اینکه همهٔ ماها چقدر کوچکیم. اینکه میتوانم از دردها و دلگیریهای گذشتهام روزی حرف بزنم و رهایشان کنم. خیابانهای خالی را با سرعت میرویم و چیز زیادی 1 گفتن یا فکرکردن ندارم. این منم یا قرص کوچک ضداضطرابم است؟
انسانبودنت به همین چیزها بند است عزیزم... تمام احساسها و دریافتهایت از جهان، تمام کلمههایی که مینوشتی، تمام چیزهایی که با بند بند وجود تجربه میکردی، همهاش بند چند گیرندهٔ عصبیست که شدیدتر کار کنند یا سستتر... که محرکهای بیشتری دریافت کنند یا کمتر... که بیقرارترت کنند یا آرامتر...
من واقعاً چه کسی هستم؟
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده