میترسم...
نمیدانم بیشتر دوست دارم در خیال غوطه بخورم و ناتمام باشم یا پا به واقعیت بگذارم و اتفاقی را رقم بزنم. نمیدانم دلم میخواهد تو را همینطور در خیالم داشته باشم و از عشق بخورانمت و پروارت کنم و در سرم،
گاهی یه چیزایی یادش میاد.
می خواهم توی همین لحظه بمانم. می خواهم توی همین لحظه غوطه بخورم و غرق شوم. توی لحظه ای که ساعت پنج عصر پ از خواب روی میز کتابخانه بیدارم کرد و سرم را آوردم بالا و روی صفحه ی لپ تاپ اسم تو را دیدم که ه
از اعترافات
بیست و یکمین شب بهمن است. تمام این پاییز و زمستان آنقدر صبر کردم نرگس نخریدم و هیچ کسی هم نبود که برایم بخرد تا حالا که همه ی دسته های نرگس توی خیابان پلاسیده و مانده و پژمرده شدند.امشب حتی دیدم کنارش
سال بد، سال سخت، سال اشک پوری، سال خون مرتضی*
۱. مطلبم برای مجله نرسید. یعنی رسید، دو ماه دستوپاشکسته برایش کار کردم و مصاحبه گرفتم، و حتی نوشتمش، چیزی نزدیک به سه هزار کلمه، و حتی ویرایش و اصلاحش هم کردم، اما آن چیزی نشد که باید. دلم باهاش نبود
تلخیها کمجاناند، وقتی هستی.
بخش عظیمی از خوشبختی این روزهایم تویی، که دارمت،و بخش دیگرش هم بالکنی که باز میشود رو به تکهای آسمان و یک سرو قدکشیده و درخت کوچکی که پرتقالهایش را ارزانی زمین کرده و درخت پیر و حالا برهنهی خانهی
نیازمند یک پرسه، در مه
پرسه در مه رو که بعد از سال ها دیدم، یادم افتاد چقدر آدم آشغالی شدم. من آدمی بودم که می خواستم خلق کنم اما دنیایی واسه خودم ساختم و خودمو توش گیر انداختم که خلق کردن هیچ کجاش نبود. کارکردن بود، تعامل
آه از این دمسردیها
نورهای ریز کوچکی آن سوی اتاق به دیوار و درناها سوسو میزنند. نشستهام کنار پنجره باز بالکن. شب مهتاب است و آسمان روشنتر و ستارهای درست بالای سر من پیداست. نسیم خنکی میوزد و پتوی هدیه مادربزرگ را می
چطور از پیش چشمت محو شوم کوچکم؟
کوچکم از حروف الفبا، حال حرف تازهای یاد گرفته که دیگر میتواند اسم من را بنویسد. اولین نفرم از اعضای خانواده که اسمم را یاد گرفته. از روزهای قبل برایم ذوق کرده و شب وقتی با شیرینی و کتابی کوچک آمدها
میم مثل آن زن
آن زن تنهاست. آن زن خیلی تنهاست و آن زن از جانب من، از همه تنهاتر است. آن زن تنهاییاش را مثل لباس از خیابان میخرد و میپوشد و با آن خوراک میپزد و روی مبلهای آبی میخوابد و بیدار میشود و با آن برا
بعد گریهام که آرام شد، این را مینویسم.
یک موجودی درونم هست، که الان دارد جیغ می کشد و افسارگسیخته می دود این طرف آن طرف و همان طور که دست هایش را به سرش گرفته با صدای جیرش فریاد می زند: «همه چی داره می شه مثل پارسال! همه چی داره می شه مثل پارسال!»من؟ من همین طور که تکیه داده ام به انتهای تخت، گریه می کنم و چشم های بسته ام را محکم روی هم ...
یادداشت نودوششم.*
یعنی می شود مهر تمام نشود؟ دلم می خواهد همین طوری کش بیایم توی این پنج روز...کار خاصی هم نمی کنم. حال خاصی هم ندارم. اتفاق خاصی هم نمی افتد. می روم دانشگاه، سر کار، مدرسه، می آیم خانه، کار می کنم، ویر
فاقد هرگونه ارزش. تنها بیمکث و بیفکر مینویسم که از این هم خالیتر شوم.
فاصله. فاصله ای عمیق هست بین من و همه ی آدم ها. همه ی کسانی که با آن ها معاشرت می کنم. همه ی کسانی که از من خبر دارند. ازشان خبر دارم. نزدیک ترین آدم هایم. آنهایی که باهاشان میروم خوشگذرانی. رفقای
نودونه.
پاییز پشت این شیشههاست نل. پشت شیشههای لکهدار اتوبوس تندرو که اتوبانهای خلوت را زیر پا میگذارد. ببین چه آهنگ خوبی دارم گوش میکنم که به همهچیز میآید. مطمئنم آن را میشنوی. مطمئنم همینطور که لم
یادداشت صدم.
در غروب ابری آخرین روز خودم را تنهایی میرسانم سر کوه. بام شهر. توی باد و باران و رعدوبرق ِسر پاییز. شوق کهنه دوباره توی چشمهایم پیدا میشود و میدوم و دوباره در دویدنم صدای خندهٔ پاهایم را میشنوم.
ته مهر را باران برد.
امشب ما را آب با خودش می برد. بیست سالگی شسته شد حل شد تمام شد در این آخرین شب مهرماه آنقدر که آسمان بارید. چند ساعت است که می بارد. هی می غرد و رعدوبرق می زند و می بارد و می بارد... وقفه ندارد. بیست
شماها که نمیدانم کی هستید.
می شود چیزی بگویید؟ اگر از آدم هایی هستید که همیشه می آیید اینجا و مزخرفاتم را می خوانید. که رد پایتان را می بینم. این یک بار را چیزی بگویید، هرچی...
ای فسانه.
این یک پست کوچک را اینجا بگذارم برای یادگار تا یادم بماند که نجاتم میدهد. که از همهچیز نجاتم میدهد. وقتهایی که جهنمیام و همهچیز در نظرم بد است و دلم میخواهد بمیرم، وقتهایی که لبخند میزنم و آر
تاسیان.
همین دیروز پریروز بود که از صبح داشتم با خودم فکر می کردم که بیایم بنویسم یادم نیست آخرین باری که گریه کرده ام کی بوده. که هم خوبم واقعا و هم بی حسم. که انگار جهان اهمیتش را برایم از دست داده است. هیچ
به آغوش خودم بازگشته ام.
کاش هنوز سیستان بودم. کاش بم بودم. کاش توی قطار کرمان بودم. کاش هنوز توی قطار همون شبی بودم که داشتیم برمی گشتیم. که از همه ی حس ها به مقدار متناسبی داشتیم و آروم بودیم. خوب بودیم. حاضر بودم همون شب کش بیاد. کش بیاد. کاش برنگشته بودم. کاش همه چی شروع نشده بود. ادامه پیدا نکرده بود. کاش مجبور نبودم ا...
مادامی که از ننوشتن مینویسم.
حس می کنم حالم مثل وقتی ست که کسی را ماری، عقربی چیزی گزیده باشد و مجبور باشند آنقدر خون کثیف را از آن گزیدگی بیرون بکشند تا دوباره خون تمیز به راه بیفتد و سم از بدن خارج شود. فکر می کنم که حالا باید