بیست و یکمین شب بهمن است. تمام این پاییز و زمستان آنقدر صبر کردم نرگس نخریدم و هیچ کسی هم نبود که برایم بخرد تا حالا که همه ی دسته های نرگس توی خیابان پلاسیده و مانده و پژمرده شدند.
امشب حتی دیدم کنارشان شب بو ها هم رسیده اند...
و این یعنی واقعا زمان گذشته است.
گاهی برای زندگی ام هم از همین می ترسم. از اینکه بعد از تمام وسواس ها و ترس ها و منتظر حس ها و چیز کامل تر و وقت بهتری بودن ها و گذشتن از سر فرصت ها، در یک شب سرد زمستانی به خودم بیایم و ببینم توی خیابان تنها مانده ام و دیگر دیر شده است...
آره. گاهی به اش فکر می کنم.
همین.
بعدنوشت: اگر تو حالا بودی، لابد کلی به این حرفم می خندیدی، نل.
به این خنده هایت احتیاج پیدا خواهم کرد.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده