۱. مطلبم برای مجله نرسید. یعنی رسید، دو ماه دستوپاشکسته برایش کار کردم و مصاحبه گرفتم، و حتی نوشتمش، چیزی نزدیک به سه هزار کلمه، و حتی ویرایش و اصلاحش هم کردم، اما آن چیزی نشد که باید. دلم باهاش نبود. بقیه هم به خاطر کاری که قبلاً ازم خوانده بودند، انتظار بیشتری داشتند انگار. گفتم چاپش نکنند. گفتند یک متن بد نیست و یک متن معمولیست، اما دلم نخواست معمولی باشم. دلم میخواست خوب باشم و دوست داشته باشم خودم متنم را به بقیه نشان بدهم. نه که پنهانش کنم. با اینکه دلم میخواست توی مجله بعد از سه شماره ویراستاری حالا چیزی بنویسم، اما نشد. هزار اتفاق پیش آمد و هزار کار دیگر دستم بود و بههرحال، من اینجا معمولی از آب درآمده بودم. فکر میکنم همیشه میتوانم در برابر معمولیبودن مقاومت کنم؟ نه. فکر نکنم. من هم تن خواهم داد. به خودم و به همهچیز. اما دستکم خواستم که در بیستویکسالگی برابرش مقاومت کنم و به ایدهآلخواهیام میدان بدهم. فکر کردم حالا وقتش است و جان دارم. این بود که کنار کشیدم تا قویتر شوم. تا یک بار دیگر در یک وقت بهتر، بروم توی رینگ به مصاف «معمولیبودن» و بجنگم.
۲. خانهنشین شدهایم. ویروس هر ساعت دارد بیشتر همهجا را میگیرد و همهچیز دارد شبیه تصویرهای آخرالزمانی میشود. شبیه تصویرهای گنگ و سیاهی از تاریخ. وبا، طاعون، قحطی. تاریخ دارد سعی میکند در ما هلول کند.
۳. آنقدر در چند دوره از زندگیام اینکه خودم به بودنم در دنیا پایان بدهم و بروم فکر کردهام و برایم گزینهای بوده که حداقل دلم میخواسته روی میز باشد، کمتر به مرگهای ناگهانی و ناخواسته فکر کردهام. حالا دارم فکر میکنم. به اینکه احتمال آلودهبودنم کم نیست. به اینکه چقدر دلم میخواهد آدمهایم را در آغوش بگیرم و دستشان را بفشارم و نمیتوانم. راستش را بگویم؟ ترس حرفهای نزدهام را گرفتهام. ترس نامههای نیمهتمام، ترس اینکه کسی نفهمد دقیقاً چقدر دوستش داشتم. که چقدر زندگیام بود. یا حتی ترس پستهای اینستاگرامی و وبلاگیای که نذاشتهام و در ذهنم مدام بهشان فکر کردهام. چیزهایی که میخواستم بنویسم و آدمها بخوانند و هنوز نکردم. چقدر چیز میخواستم از خودم در جهان باقی بگذارم و نشده. دلم میخواهد دم غروب بروم بالای امیرآباد، روی پل، بایستم یا بنشینم و از آن بالا زل بزنم به همهی چیزهای کوچک. برای تمامکردن زندگی یا فکرکردن به همهی ناتمامها و حسرتهای زندگی، صحنهی خوبی به نظر میآید.
* عنوان، چیزیست که از این شعر احمد شاملو توی سرم مانده
«سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.
سالِ روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدایی کرد
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا
سالِ اشکِ پوری
سالِ خونِ مرتضا
سالِ کبیسه…»
نودوهشت برای من، برای خود شخصم، سال بدی نبود. خیلی چیزها آرامتر شد. خیلی چیزها پایش به زندگیام باز شد. بیشتر بلد شدم با زندگی تا کنم. یا تا نکنم... اما برای «ما» سال خوبی نبود. مای ایران... سر تا تهش بلا بود. آب خانهها را برد، زمینهای کشاورزی را برد، زمین زیر پاها لرزید، خون خیابانها را برداشت... و زجر همهی تن و روحمان را. حالا هنوز هم بلاست و جان آدمها از هرچیزی ارزانتر است. با اینکه خودم برای خودم خاطرات و تجربههای خوبی از امسال دارم، اما دستکم حالا فقط این شعر دربارهاش به خاطرم میآید.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده