بیدار شو، من ولت نمی کنم.
هوا گرم می شه. نفسم تنگ می شه. تشنه م می شه. توی خواب.اون لحظه های کوتاه و خفه ی بین خواب و بیداری. انگار یکی باید نجاتم بده. انگار یه فاجعه بیرون در حال رخ دادنه. انگار یکی باید منو از این خواب لعنتی بیرون بکشه و ببره وسط معرکه. تا خوب همه چی رو تماشا کنم. یه دردی هست که من باید خوب تماشاش کنم. به
این روزها که مدام آهنگ های این زن فرانسوی را گوش میکنم*
باور می کنی؟ که به صفحه ای از یک کتاب رسیده ام که هر بار بازش می کنم و می خوانمش، منقلب می شوم و نمی توانم ادامه دهم؟ الان یک هفته است که نتوانسته ام یک کتاب کوچک را تمام کنم. توی همان صفحه مانده ام. حوالی ساحل چمخاله. صفحه ی پنجاه. نادر ابراهیمی همیشه مرا به خفته هایی در درونم می خواند که حالا توان
مزخرف می نویسم اما می نویسم...
من از فراموش کردن احساسات خوب می ترسم. یعنی واقعا می دانم که چقدر نماندنی اند و گاهی وقت ها مثل حالا، دلم می خواهد با چند جمله ی خبری ساده جاودانه شان کنم. مثلا همین قدر مسخره که بنویسم: حال من خوب است. بنویسم امروز درخت ها وقت غروب قشنگ ترین چیزی بودند که دیدم. بنویسم خانمی که توی اتوبوس مجله ام ر
یک دقیقه و چهل و شش ثانیه
گوش کردن این آهنگ، انگار تماشاکردن توست. نمی توانم ازش امتناع کنم. توی تاکسی و وقت ترافیک، وقت نوشتن، وقت انتظار، وقت خواب. صبح و غروب و شب. نمی توانم بیخیالش شوم. شبیه حس غریب و پیچیده ام که هیچ اسمی ندارم رویش بگذارم.این آهنگ هیچ چیزش شبیه تو نیست اما غصه اش برای من، همان غصه ی تماشاکردن توست... ب...
نیمه شب - [00:50]
یعنی تا حالا هیچکس از دلتنگی نمرده؟ اگر نیمه شبی قلبی بایستد و از سر فشار دلتنگی ای بی اندازه باشد، کسی می فهمد؟علم چقدر پیشرفت کرده؟ برچسبها: شب
برزخ شیرین
سالن خالی تر از همیشه بود.صداها توی سرم می پیچیدند. صدای تندزدن قلبم، صدای حضور عجیب او، صدای سکوتش. و البته صدای آهنگی فرانسوی که پخش می شد و با همه ی قشنگی، حرفش را نمی فهمیدم و به اندازه ی او ازش لذت نمی بردم. هیچ وقت از چیزی به اندازه ی او لذت نمی بردم. آهنگ را وسطش قطع کرد و بعد از نیم ساعت بی
پشیمانی به تف هم نمی ارزد
"خودم را نمی بخشم که دوستت داشتماما دری رو به رهایی نشانت دادم" این شعر نمیدانم از کجا توی ذهنم مانده. اما هرچه هست، از دیشب تا به حال توی خواب و بیداری مدام برای خودم تکرار کرده ام. که دوستت داشتم، که دری به رهایی نشانت دادم، که خودم را نمیبخشم... برچسبها: لیلا کردبچه
سه نقطهی جنون
متاسفم که بر خلاف انتظار، این درد عجیب و تازه برایت شعر و قصه و ادبیات نشده. متاسفم که درد تازه، کلمه ی تازه نیاورده. بی کلمگی غصه ها را تکثیر می کند. یکی را می کند دوتا. ده تا. هزارتا. از این درد غریب و گذشتنی شاید، فقط برایت یک اعصاب خراب مانده و کم تحملی و ده تا مسئولیت و مشغله که دور خودت جمع
تشابهت قلوبهم*
وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ كَذَلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ نادانان گفتند: چرا خدا با ما سخن نمىگويد؟ يا معجزهاى بر ما نمىآيد؟ پيشينيانشان نيز چ
کسی هم مقصر نیست.
فرض را البته بر این می گذارم که می دانید که باید بگذارید تزهای من همان برای خودم باقی بمانند و چیزی از باید و نباید های من را برای خودتان جدی نگیرید.برچسبها: مکاشفۀ مثلاً مطلق + نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 10:2 توسط شببو |
از 24بهمن95
و دلتنگی عنکبوت کوچکیست که آرام شروع کرده به تارتنیدن که انگار بیآزار و کنارآمدنیست که بیوقفه کار میکند کار میکند کار میکند بعد میبینی بالا آمده و در برت گرفته، بعد دیگر عنکبوت نیست و تار نیست و تنها مردابی ست که تو را درون خودش میکشد... زجر میکشی و تقلا، همه چیز را بدتر میکند. سعی میکنی
از انتهای اردیبهشت نودوشش
در خیابان که هستم حالم خوش است. عصر دیروز را در خیابان گذراندم. در آرامی و شلوغی و هیاهوی ولیعصر. میان زندگی ای که تند، و انگار با اضطرابی شیرین جریان داشت. کسی چه می داند که مردم، که آدم ها خیلی وقت ها چقدر حال مرا خوب می کنند. چقدر از اینکه بین شان راه بروم، نگاهشان کنم، حرف هایشان را بشنوم و و لب
پاشو جمع کن زندگی داریم
بعدنوشت: فکر می کنم که شاید ترسو شده ام. چون با فکر و دلیل های جورواجور(و البته با نفرت!) آمدم که این پست را پاک کنم و یک دفعه با خودم فکر کردم که انگار نصف این دلیل ها و فکرها به ترس منتهی می شود. بعد به خودم یادآوری کردم که آدم باید شجاع باشد. مقابل چیزی که نوشته. حالا گیرم الان که چندساعت گذشته ن
و به آفتاب سلامی دوباره..؟
پنج خرداد اینجا را یک دفعه بستم چون نفسم گرفته بود و با خودم فکر می کردم که اینجا دیوانگی ها را برای خودم تکرار می کنم. که من درست همین جا به جنونم فرصت می دهم.خواستم کمتر جلوی چشم خودم باشم. اینجا را بستم چون به گمانم برای آرام تر شدن بیش از هرچیز احتیاج داشتم خودم را فراموش کنم...اما دلم تنگ شد و
که هردوتایش سردرد را بدتر می کند.
حمله ی وحشتناک میگرنی آنقدر از پا درم آورده بود که حتی نتوانم به قطره هایی که از مسیر شفاف پلاستیکی به رگ هام می ریختند تا مثلا حالم را بهتر کنند، نگاه کنم. تمام سعی ام را می کردم که به هیچ چیز فکر نکنم. برای بهترشدن به آرامش احتیاج داشتم و برای آرامش به یک ذهن که تویش یک ملحفه ی سفید بزرگ روی همه چ...
سنگینی ِخفیف
مدام حس می کنم دستام بوی سرب می ده. دستام رو از خودم دور می کنم اما بوی سرب زیر دماغم مونده. عق می زنم. پنجره رو باز می کنم و عق می زنم و انگار گلوله های سربی احاطه ام کردن.- وسواسی شدی عزیزم. شیر بخور بهتر میشیخواب گلوله های سربی می بینم. سیاه و سرمه ای. سنگین و بدبو. دارن قهقهه می زنن. از خواب می ...
و اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وتبتَّلْ إِلَيْهِ تبْتيلاً*
تابستان مینا می گفت مزمل بخوان. این یک سال را مزمل بخوان. به گلشن گفته بودم عوض همه چیزهایی که باید بگذارم کنار، می خواهم قرآن بخوانم. می گفت سخت است اما خیلی خوب است. می دانستم که سخت است و کلمه ها، سنگینی دارند برای آدم اما می دانستم که خیلی خوب است. حس و فکری که به دل آدم می دهد را هیچ چیز دیگری ...