در خیابان که هستم حالم خوش است. عصر دیروز را در خیابان گذراندم. در آرامی و شلوغی و هیاهوی ولیعصر. میان زندگی ای که تند، و انگار با اضطرابی شیرین جریان داشت. کسی چه می داند که مردم، که آدم ها خیلی وقت ها چقدر حال مرا خوب می کنند. چقدر از اینکه بین شان راه بروم، نگاهشان کنم، حرف هایشان را بشنوم و و لبخند بزنم و بگذرم، از شکلات دادن به بچه ها، لذت می برم. چقدر شده که گوشه ای ایستاده یا نشسته ام و فقط نگاه کرده ام به امید و ناامیدی توی چشم هایشان، توی حرف هایشان، چقدر که فکر کرده ام به قصه هایشان. اصلا کسی چه می داند که مهربانی های کوچک، لبخندهای ساده و گپ های کوتاه همین آدم ها تا حالا چندتا از روزهایم را نجات داده اند.
با رفقا یا در خیابان که هستم، همه چیز کمی بهتر است. اما وقتی به خلوت خودم می رسم، از همه چیز منزجرم. از خودم. از شعارها و عکس العمل هایم. از کارهایی که دوست ندارم بکنم اما می کنم یا از حرف هایی که دلم می خواهد بزنم اما نمی زنم. از چیزی که شاید دوست نداشتم باشم اما هستم. از مغز نگران ایرادگیرم. از منی که انقدر از اشتباه کردن می ترسد و اشتباه می کند. یا شاید هم نمی کند و به هرحال، کسی نیست دلش را قرص کند که نترس... از همه چیز منزجرم. از همه ی حرف ها و کارهای اطرافیانم. از همه ی پسندیدن ها و نپسندیدن ها. از بداخلاقی ها. از قضاوت کردن ها و خوب و بد کردن ها. از اینکه قاطی چیزهایی می شوم که هیچ وقت دلم نمی خواسته بشوم. بگذارید بنویسم که چقدر سنگینم. سنگینم از هفته ای که گذشت. از این همه درگیری. از این همه استرس... از اینکه بعضا آدم هایی برای هم همه چیز را بردند زیر سوال. از نامهربانی ها. از ترس... حتی نمی توانم درست بنویسم. حتی نمی توانم درست فکر کنم. فقط می دانم که دلم می خواهد این چند روز زودتر تمام شود و من همه چیز را فراموش کنم. همه ی آن کارهایی که شاید نباید می کردم اما کردم و همه ی آن حرف هایی که شاید باید در مقابل هم تیمی هایم می زدم اما نزدم. کاش بین همه ی این همه شلوغی های دورم، کسی از جنس دیگر نزدیک بود تا برایش می گفتم که من وقتی درباره ی کسانی که باهاشان مخالفم حرفی می زنم، چقدر گرفته می شوم. چقدر دلهره دارم از اینکه نظراتم را به آدم ها می گویم و خودم می دانم که ناگریز، دارم قضاوت می کنم. کاش کسی می دانست که این قضاوت کردن ها، چقدر، چقدر حال مرا بد می کنند. و چقدر گریختن از قضاوت سخت است و انگار چاله ی کوچکی ست در پیاده رو که هرکاری کنی، باز هم پایت به آن گیر می کند...
چقدر دلم می خواست وسط این مهلکه نمی بودم. چقدر دلم می خواست که نمی ترسیدم و از ترس، اشک توی چشم هایم حلقه نمی زد. شاید برای خودم بهتر بود که این مدت کمتر کاری می کردم و حرف های سیاسی نمی زدم و مثل معدود آدم هایی، سکوت پیشه می کردم.
نمی دانم.
برچسبها: چیزهایی که توی فکرهایم میپیچند, دغدغهها شاید, برای اینکه یادم بماند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 20:52 توسط شببو |
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: شنبه
20 خرداد
1396 ساعت: 19:59