خرید بک لینک
پنج خرداد اینجا را یک دفعه بستم چون نفسم گرفته بود و با خودم فکر می کردم که اینجا دیوانگی ها را برای خودم تکرار می کنم. که من درست همین جا به جنونم فرصت می دهم.
خواستم کمتر جلوی چشم خودم باشم. اینجا را بستم چون به گمانم برای آرام تر شدن بیش از هرچیز احتیاج داشتم خودم را فراموش کنم...
اما دلم تنگ شد و تنها شدم و پشیمان. خیلی زود. گاهی حرف ها گیر می کردند و هیچ راهی نبود. وقتی این کار را کردم یک چیزی فهمیدم و آن اینکه من طی این سال ها به «خوانده شدن» عادت کرده ام. یعنی همان دلیلی که شاید گاهی اعصابم را بهم می ریخت و در تصمیمم موثر بود، درست همان چیزی بود که وادارم می کرد باز هم همه چیز را مثل قبل کنم و بنویسم. خوانده شدن! به خودم می گفتم که تکثیر دیوانگی در دامن دیگران فقط دوبرابر کردن درد است و از این چه سود؟ سودش اما زنده بودن من بود. زنده ماندن من. جان و خون آدمی اگر در اندکی کلمه جریان نداشته باشد پس در چه چیزی می خواهد جریان داشته باشد. این رگ ها که همه شان روزی که معلوم نیست دور است یا نزدیک، بسته می شوند و خشک... بهجاماندن مسئله ی بی اهمیتی نیست. اینکه از آدمی، پس از خودش، و از لحظه ها چیزی معلق شاید در جهان باقی بماند. دلم نخواست این فرصت را از خودم بگیرم و روزی انگشت اتهام به سمت خودم دراز کنم که: تو همه ی دریچه ها را بستی! دلم خواست باز هم جزیره ی ساکتی باشد که بتوانم درش از هرچیزی بنویسم و وقت های سنگین، سبک تر شوم. دلم خواست به خودم مجال بروز بدهم. دلم خواست باز هم کسی باشد که من را بخواند و بشنود...
و دلم نخواست آن کس ها شامل همه ی فالوئرزهای اینستاگرامم باشند!

این شد که سعی کردم همه چیز را برگردانم سر جایش و،
روزی از نو.

آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع می کند
با سلام
و عطر آویشن...

:)

حسین پناهی عزیز
-از شعرهایی که قدیم می خواندم-

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 20:22 توسط شببو |

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:59

صفحه بندی