خرید بک لینک

باور می کنی؟ که به صفحه ای از یک کتاب رسیده ام که هر بار بازش می کنم و می خوانمش، منقلب می شوم و نمی توانم ادامه دهم؟ الان یک هفته است که نتوانسته ام یک کتاب کوچک را تمام کنم. توی همان صفحه مانده ام. حوالی ساحل چمخاله. صفحه ی پنجاه. نادر ابراهیمی همیشه مرا به خفته هایی در درونم می خواند که حالا توان لمس کردنشان را ندارم. حالا تا دلت بخواهد فقط توان فرار کردن دارم. از هر چیزی که بخواهی. با کله می روم در دل روزمرگی. همینطوری الکی یا شاید هم ناالکی کار و برنامه دور خودم جمع کرده ام و بین آن ها، مدام می دوم. دو دو تا چهارتاهای بی نتیجه می کنم و این دویدن، همه چیز را بهتر می کند.

راستش تعجبم از این روزهای خودم است که حالم خوب است. دوستان خوبم را دور و برم دارم و سرم به کار و بارهای کوچک خودم گرم است و می روم و می آیم و کمتر فکر می کنم و بیشتر زندگی. زندگی ای که همه ی سعی ام را می کنم حتی یک لحظه هم به آینده ی لعنتی اش فکر نکنم. تمام یک سال گذشته آنقدر مزخرف گذشته که اینطور معمولی بودن برایم غریب شده. معمولی بودن و با غصه ها به اندازه تا کردن. بیشتر بیخیال شدن. کمتر به یاد آوردن. اما همیشه لحظاتی هست... لحظه های فراغت. لحظه های یادآوری. مثلا لحظه ای که آرام روی صندلی نشسته ای و ناگهانی دلت تنگ می شود. دلتنگی ای فلج کننده که قلبت را به تپش های تند می اندازد، درست همان وقتی که فکر می کنی که شاید مسئله آنقدرها هم برایت مهم نیست. صبح همان شبی که با خودت فکر کرده ای چقدر خوب است که به نسبت قبل ها، آرامی و انگار ساده تر از چیزی که تصور می کردی دارد برایت می گذرد. این اتفاق در صبح می افتد و یک دلتنگی کوچک، در تمام روز تو کش می آید. در همه ی دقیقه های یک ظهر گرم و طولانی مردادماه...

باید دنبال مشغله های بیشتری بروم. در روزهای خوب و معمولی دلتنگی نباید بتواند به من و حال نسبتا آرامم برسد. آن هم یک دلتنگی بی مورد.

* indila
البته یک کلمه از حرف هایش را هم نمی فهمم و همینش خوب است. همین که هیچی نفهمم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 12:22

صفحه بندی