خرید بک لینک
سالن خالی تر از همیشه بود.
صداها توی سرم می پیچیدند. صدای تندزدن قلبم، صدای حضور عجیب او، صدای سکوتش. و البته صدای آهنگی فرانسوی که پخش می شد و با همه ی قشنگی، حرفش را نمی فهمیدم و به اندازه ی او ازش لذت نمی بردم. هیچ وقت از چیزی به اندازه ی او لذت نمی بردم. آهنگ را وسطش قطع کرد و بعد از نیم ساعت بی توجهی، رو کرد به من و نگاهم کرد.

- چرا این کارو کردی؟

- چی؟

- پاش باز شده به زندگیت!

- نه!

- چرا! وسط دل و زندگیته! پای یه غریبه!

- بیخیال! انقدر شلوغش نکن. چرت و پرت هم نگو. بیا بعد از این همه وقت...

- گفتم چرا اینکارو کردی؟

- چرا اذیتم می کنی؟

- چون داری اذیتم می کنی!

- من با جای خالی تو چیکار باید می کردم نل؟

- زندگی

- با جای خالی؟

- با جای خالی...

- من فقط می خواستم که یکم همه چی بهتر باشه. نجاتی در کار نبود اما من مجبور بودم زنده بمونم نل

سردی نگاهش چیزی را زیر پوستم می سوزاند.

- من فقط یه سرباز بی دفاع بودم نل... یه سرباز که وسط مهلکه یادش رفته باید دقیقا از چی دفاع کنه... حالا به خودم اومدم می بینم یه چیزی از دستم رفته یا داره می ره. یه ماهی از دستم لیز خورده و من انگار کاری ازم برنمیاد

- دوسش داری و می دونی که تهش هیچی نیست؟

- انگار یه ماهی از دستم لیز خورده و من، واقعا، هیچ چیز دیگه ای راجع به خودم نمی دونم نل

کمی نگاهم کرد. توی چشم هاش چیزی بود که دلم را می لرزاند. کی بود آخرین باری که غصه ی این چشم ها را دیده بودم؟ اصلا کی بود آخرین باری که خود این چشم ها را دیده بودم؟ آهنگ غم دار فرانسوی اش را دوباره پلی کرد و به نگاه کردن پشت پنجره ادامه داد. من هم به همان کاری که مشغولش بودم ادامه دادم. دلم می خواست کف آشپزخانه بنشینم و بزنم زیر گریه. نزدم. گفت و گوی این بارمان گند تمام شده بود. نل به زودی می رفت و من باز هم ادامه می دادم...

پ.ن: کاش خیال برایم کفایت بود. کاش خیال برایم کفایت بود. کاش خیال برایم کفایت بود.


برچسبها: دیالوگ, نل, قصهها

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 16:14

صفحه بندی