مدام حس می کنم دستام بوی سرب می ده. دستام رو از خودم دور می کنم اما بوی سرب زیر دماغم مونده. عق می زنم. پنجره رو باز می کنم و عق می زنم و انگار گلوله های سربی احاطه ام کردن. - وسواسی شدی عزیزم. شیر بخور بهتر میشی خواب گلوله های سربی می بینم. سیاه و سرمه ای. سنگین و بدبو. دارن قهقهه می زنن. از خواب می پرم و پیشونیم از عرق سرد خیسه. - چیزی نیست عزیز دلم خوابم نمی بره. عق می زنم. گریه م می گیره. همه خوابن. همه ی آدم های ساختمون رو به رو و ساختمون بغل. نه صدای دعوایی میاد نه آهنگی نه بهم خوردن آروم ظرف ها از آشپزخونه ی رو به رو که فاصله ش با پنجره ی من دو سه متره. کسی نیست که بهش بگم حس می کنم دفن شدیم. همه مون تو این زمین قراضه، تو این شهر کثافت زنده به گور شدیم و حالیمون نیست. کی بود که من رو عزیزم صدا کرد؟ کسی نبود. هیچکس اینجا نیست. من تنهام. شاید برای همینه که بوی سرب از زیر دماغم بیرون نمی ره. چیزی نیست که حواسم بهش پرت شه. - بخواب عزیزم بهتر میشی بلند می شم که راه برم. با خودم فکر می کنم که وقتی راه برم بو ازم دور میشه. اما این بو از خودم می آد. هرچی بیشتر راه برم بیشتر ساطع میشه و همه ی اتاق رو گند می گیره. بعد من اینجا خفه می شم. من دوست ندارم خفه شم. دوست دارم یه شب از یه برج بلند پرواز کنم و پرواز آخرین چیزی باشه که توی این دنیا خواستم. - قرصات رو کجا گذاشتی عزیزم؟ بهم بگو. لازمشون داریم خفه شو. کیه که داره به من می گه عزیزم؟ کاری از قرص های احمق بر نمی آد. حلشون کردم توی آب و گذاشتم برای پرنده ها. برای من اثری ندارن اما فکر می کنم که پرنده ها به کمی خواب آروم و راحت احتیاج دارن. شاید انقدر که لونه هاشون در خطر بوده و انقدر که توی این آسمون کثافت های ما رو نفس کشیدن، پرنده ی آروم بودن یادشون رفته. دکترم زنگ زده و گفته که آخر هفته منتظرمه. خدا می دونه که منتظر چیمه. شاید تصمیم بگیرم همین جا بمونم و با همین سرب ها خفه شم. به نظرت شدنیه عزیزم؟ عزیزم؟ سرب ها تو رو با خودشون بردن عزیزم.
پ.ن: نسبتاً قدیمی. هوای افتضاح این روزهای تهران یادم آوردش.