عنکبوت کوچکیست که آرام شروع کرده به تارتنیدن
که انگار بیآزار و کنارآمدنیست
که بیوقفه کار میکند
کار میکند
کار میکند
بعد میبینی بالا آمده و
در برت گرفته،
بعد دیگر عنکبوت نیست و تار نیست و تنها
مردابی ست که تو را درون خودش میکشد...
زجر میکشی و تقلا،
همه چیز را بدتر میکند.
سعی میکنی به روی خودت نیاوری
میخندی و بیخیال،
تند و تند زندگی میکنی
اما عنکبوت همچنان تار میتند
دردی هست که بالا میآید
باتلاقی تو را درون خودش میکشد
بیشتر و بیشتر
خواهی دید که دلتنگی،
دلتنگیِ بیآزارِ به ظاهر کنارآمدنی
جانت را میگیرد انگار و تو،
به نعش خواستنیهایت زل میزنی
و تعفنشان،
جانِ بیجانت را خفه میکند...
پ.ن: این نوشته ی بی اسم و بی قالب و شاید بی فکر نوشته شده، برای دو-سه ماهِ پیش است. تنگ دلی های گاه به گاه حالایم انقدرها هم سیاه نیستند. اگرچه که هنوز، عنکبوتی هست که تار می تند...
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده