خرید بک لینک
هوا گرم می شه. نفسم تنگ می شه. تشنه م می شه. توی خواب.
اون لحظه های کوتاه و خفه ی بین خواب و بیداری. انگار یکی باید نجاتم بده. انگار یه فاجعه بیرون در حال رخ دادنه. انگار یکی باید منو از این خواب لعنتی بیرون بکشه و ببره وسط معرکه. تا خوب همه چی رو تماشا کنم. یه دردی هست که من باید خوب تماشاش کنم. به خودم می پیچم و انگار روزهاست که هیچ آبی نخوردم. انگار با همون لباسای خواب وسط یه بیابونم. انگار ولم کردن. بیدار شو. هیچ فاجعه ای در کار نیست. همه چی آروم و طبق برنامه ست. همه چی خوبه. حداقل خوب تر از قبل. اوضاع سعیشو کرده. خیلی وقته که همه چی اینطوری آروم نبوده. بیدار شو و خودتو حس کن وسط این آرومی. ببین، اتفاق بدی نیفتاده. ببین، تو تنها نیستی. ببین، حال همه خوبه. حال همه خوبه؟ انگار کلمه ها رو دیگه نمی تونم از گلوم حرکت بدم انقدر که خشکه. چه کسی اهمیت می ده که حال همه واقعا خوبه یا نه. اما داره بهتر می شه. بذار فکر کنم که همه چی داره بهتر می شه.
تو حالت خوبه راستی؟ توی خوابمی. توی همین لحظه های کابوس وار. وقتی بیدار می شم و به خودم میام، نمی تونم هیچ چیزی رو به یاد بیارم. یادآوریش برام سخته که دقیقا چی حس کردم. چی فکر کردم. اما مطمئنم که تو اونجا بودی. یه چیزی از تو اونجا جامونده بود. توی خوابم. حالت خوبه راستی؟
برچسبها: خواب

برچسب: بیدار, نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 6:38

صفحه بندی