خرید بک لینک
حمله ی وحشتناک میگرنی آنقدر از پا درم آورده بود که حتی نتوانم به قطره هایی که از مسیر شفاف پلاستیکی به رگ هام می ریختند تا مثلا حالم را بهتر کنند، نگاه کنم. تمام سعی ام را می کردم که به هیچ چیز فکر نکنم. برای بهترشدن به آرامش احتیاج داشتم و برای آرامش به یک ذهن که تویش یک ملحفه ی سفید بزرگ روی همه چیز انداخته باشند. اما آدم ها و تصویر ها و حرف ها و فکرها و کلمه ها، با ربط و بی ربط توی سرم چرخ می خوردند. و همان موقع با خودم فکر کردم که دکتر به جای مسکن ها، فقط باید یک مقدار فراموشی به سِرُم ام تزریق کند. بعد لابد قبلش هم ازم بپرسد که «اینو بزنم خوب خوب می شی ولی دیگه نمی تونی چیزی بنویسی. می خوای؟»

و من هم نمی دانم چه جوابی می دادم. احتمالا یا گریه می کردم یا اگر سیگاری بودم سیگار می کشیدم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 5 آذر 1395 ساعت: 21:29

صفحه بندی