نقطه چین
◷
تاریخ انتشار: 1395/9/5 | ساعت: 21:29
راجع به این حس شاید مسخره، که فراموشم نمی شه و تلخی کوچیکش مثل سوزی که از درز باریک پنجره می آد همیشه هست، نمی شه با دوست ها و آدم های معمولی حرف زد. چون خیلی درونیه... نمی شه با کسایی که من رو دوست دارن حرف زد چون براشون ناراحت کننده ست. نمی شه با کسایی که خودم دوستشون دارم حرف زد، چون دست خودشون ن...
از یادداشت های سرکلاسی هفته ای که گذشت...
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/15 | ساعت: 2:06
کاش این روزا بودی نل. جمع و جور، بغل دست خودم می بردمت همه جا و همه چیز رو مدام برات حرف می زدم. نه اینکه بنویسم. حرف بزنم. با لحن خودم. دستامو تکون بدم و حالت چهره داشته باشم. به چشم هام نگاه کنی و گوش کنی و اصلا هیچی نگی. یا بگی. یا هرچی. کاش توی کیفم بودی نل. خیال ها و قصه ها همیشه کافی نیستن. پ....
گوشواره
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/6 | ساعت: 7:50
گوشواره ها... این گوشواره ها را چرا هنوز دم دست نگه داشته ام؟ چرا برای مهمانی های کوچکی که مثلا برایم مهم است یا وقت هایی که می خواهم حال خودم را خوب کنم آن ها را می اندازم؟ چرا نمی رود کنار که این آخرین چیز هم مثل باقی چیزها فراموش شود؟ می دانی؟ دیشب داشتم فکر می کردم که واقعا کمتر شی ای بوده تا به...
نشسته بالای سرم
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/17 | ساعت: 8:05
- منم یه روز خوب میشم نل... نه؟ سکوت می کند و فقط آرام برایم گریه می کند. این اولین بار است که گریه می کند...
دوست لیلا؟
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/13 | ساعت: 22:12
[ با صدای پیام گوشی از خواب بیدار شدم. صورتم را آب زدم و بسته ی دمنوشی را انداختم توی لیوان و منتظر شدم آب جوش بیاید. آخر یعنی چه؟ چرا باید اینطوری، یکهو همه چیز بهم ریخته باشد؟ تقصیر از من است؟ نکند اشتباه کرده ام؟ نکند هر آن چیزی بوده ام که نباید می بوده ام؟ لیلا زنگ زده و گفته که زودتر خودم را بر...
:)
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/12 | ساعت: 17:31
اینکه بعد از مدت ها می توانم ظرفیتش را داشته باشم و مثلا، چه می دانم، باز هم این آهنگ را روزها چند بار گوش بدهم و قطعش نکنم، برایم به این معنی ست که انگار چیزی، بغضی، گره ای شاید، آن ته ها بوده و حالا دیگر نیست. یعنی که باز شده و مثل آب روان، شسته شده و ریخته و رفته. یعنی که من از قبل بهترم.شاید مسخ...
از فکرکردن ها
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/30 | ساعت: 16:55
عصر شهریور و هوایی کمی تا قسمتی ابری.نشسته ام کف اتاقی که بعد از دوهفته بیخیالی و گشت و گذار رسیده ام بهش، و یک عالم کار و استرس و بهم ریختگی روی میز و تخت و در و دیوار منتظرم اند. نشسته ام کف اتاق و «صیاد»ِافتخاری گذاشته ام برای خودم. کلیشه است؟ قشنگ است ولی... بلند می شوم که بروم یک چای هل و دارچی...
و زندگیم هم جز این نیست.
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/28 | ساعت: 13:14
یک دقیقه و سی ثانیه بازیه که توش باید میوه ها رو بزنی بره. من اما هر چقدر هم که تند بازی می کنم و هر چقدر هم که رکورد خودم رو می شکونم، تهش بازم گوشی تو دستم می لرزه و می زنه: گیم اور! به پریسا می گم آخه چیه منطقش؟ خب دیگه چیکار کنم که گیم اور نشم؟! می گه همینه دیگه. گیم اور می شی. باید تا ابد بری. ...
آن شعله ی درون هم خزیده گوشه ای ساکت...
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/28 | ساعت: 13:14
حال رویاهای من خیلی وقت است که خوب نیست جان دلم. انگار مرده اند. بی حال افتاده اند و هرچه می زنم توی گوششان بلند نمی شوند. من مانده ام و روزهای بی آرزو. روزهای خستگی از سیاهی ها. روزهایی که هرچه فکر می کنی، دلت هیچ چیز را «واقعا» نمی خواهد. all round me are familiar faceswo out placeswo out faces br...
پیچیدن صدای دکمه های کیبورد روی آرامی شب تابستان
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/28 | ساعت: 13:14
این چند روز که توی خانه تنها بودم، تجربه ی جدیدی بود. مستقل بودن هنوز مثل قبل برایم جذاب است اما این روزها، این اولین تجربه ی نسبتا طولانی مدت، کمی متفاوت تر گذشت. چیزهایی به چشمم می آمدند که وقت بودنشان گم شده بودند بین روزمرگی ها. مدام فکر می کردم به آدم های تنها. به صبح در را قفل کردن و عصر، تنها...
گرچه که سختی ها همیشه هست.
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/28 | ساعت: 13:14
حال من خوب است، و اوضاع دارد بهتر می شود. :) پ.ن: یک عالم حرف نوشته بودم برای گفتن. اما با خودم که فکر کردم، دیدم بعد از مدت ها فقط همین یک جمله را به اینجا بدهکارم. همین.
چند شخصیتی
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/28 | ساعت: 13:14
روزهای خوبی نیست. نل می داند بهتر است سکوت کند تا بگذرد. گاهی وقت ها، می بینم که کلمه ها تا گلویش بالا می آیند اما چیزی نمی گوید. نمی گذرد. چند روز به اندازه ی چند هفته کش می آید و نمی گذرد. چند هفته برای بهتر شدن حال همه کافی به نظر می آید اما چند روز، نه. پس تعجبی ندارد. پس باز هم باید خزید لا به ...
پرکردن جاهای خالی
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/28 | ساعت: 13:13
نل؟ باز هم راهت دهم به رویاها؟ دوباره بگویم بیایی بنشینیم روی مبل طوسی به حرف زدن؟ به پرکردن جاهای خالی؟ اگر چیزی بهتر نشد چه؟ اگر بدتر شد و شدم مثل گذشته ها چه؟ می ترسم نل. می ترسم. دوستت دارم اما دلم می خواهد بگویم بمانی پشت در. بمانی توی راه پله های سرم. توی کوچه. توی راه. توی خانه ی خودت در ناکج...