[ با صدای پیام گوشی از خواب بیدار شدم. صورتم را آب زدم و بسته ی دمنوشی را انداختم توی لیوان و منتظر شدم آب جوش بیاید. آخر یعنی چه؟ چرا باید اینطوری، یکهو همه چیز بهم ریخته باشد؟ تقصیر از من است؟ نکند اشتباه کرده ام؟ نکند هر آن چیزی بوده ام که نباید می بوده ام؟ لیلا زنگ زده و گفته که زودتر خودم را برسانم. من اما نمی خواهم خودم را برسانم. می خواهم بنشینم روی همین صندلی آشپزخانه و منتظر شوم تا شب شود. تا بخوابم. فکرم درد گرفته است. صدای سوت کتری بلند می شود و یک نفر زنگ در را می زند که ببخشید نامه دارید. نامه اشتباهی است. اضهارنامه ی دادگاه واحد بغل است. «خانه نیستند. برنمی گردند». دختره وسایلش را جمع کرده رفته خانه ی پدرش. من نمی فهمم مجبورند با این سن کم ازدواج کنند و بعد زندگی دو تا خانواده را بریزند بهم؟ ته دلم می گویم بهتر که رفت. دو هفته ی تمام جیغ و دادشان توی گوش من بود. پستچی گیر می دهد که خب چه کار کند. می گویم نمی دانم. «می خواهید پاکت را بگذارید شاید برگشتند». می گوید که باید امضا بگیرد. برایش مسئولیت دارد. دلم می خواهد در را بکوبم و بروم. من مسئول مسئولیت داشتن بقیه هم هستم؟ آخر چه می دانم که چه کار کند. می گوید نمی شود شما امضا کنید؟ «من که نه می شناسم و نه می بینمشان. امضا کنم و به دستشان نرسد برای من مسئولیت ندارد؟» صدای سوت کتری از توی آشپزخانه با قدرت هر چه تمام تر خودش را به گوشم می رساند. می گوید پس برگشت می زنم و خداحافظی می کند. نفسی می کشم و گاز را خاموش می کنم.
دمنوش برای آرام کردنم اثری نداشت. لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون. ساعت را که نگاه کردم ساعت شلوغی مترو بود و تاکسی های سر خیابان تصمیم گرفته بودند که نباشند و نباشند و نباشند. لیلا دوباره زنگ زد که «میای؟» قدم هایم را تند کردم و سوار اتوبوس شدم. «میام. ولی...» چیزی نگفتم. قرار شد نزدیک که بودم زنگ بزنم. دلم می خواست هیچ وقت نزدیک نشوم. دلم می خواست بنشینم روی همان صندلی اتوبوس و سرم را تکیه دهم و باد بزند و آفتاب بیفتد و اتوبوس برود و برود و برود. تا هر جا که خیابان امتداد پیدا می کند. تا هر جا که اتوبوس امتداد پیدا می کند. برود برسد به دریا. به دشت. داشتم خل می شدم.
فکر می کردم بعد از اینکه همه چیز خراب شد لیلا را هم از دست بدهم. همان صبحی که روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و با خودم فکر می کردم که کاش به تهش نرسم، همه ی این دلهره ها را از با خودم مرور کردم که از دست دادن لیلا، از دست دادن شغلم، از دست دادن هر امید کوچکی که می توانستم داشته باشم. اما لیلا نرفت. ماند کنار همه ی خرابه های من. گاهی سکوت کرد، گاهی جیغ کشید، گاهی بغلم کرد، و گاهی هم غیب شد و پیدایش نبود اما، بود. همیشه بود. حالم را می پرسد. اسمش آمده روی صفحه که امروز چطوری؟ و من چقدر متاسفم که هیچ جوابی برایش ندارم جر اینکه بنویسم مثل هرروز، مثل همیشه، مثل غروب یک ماه پیش. همسایه ی واحد بغل اسباب کشی کرد. بهتر که بگویم که یک روز مرد مسن هیبت داری آمد و همه ی وسایل را بار زد و رفت. فکر کنم کارشان تمام شد. همیشه هم این طور نیست که آدم فکر می کند درست می شود، به جاهای بد نمی رسد، فاجعه ها فقط برای آدم های صفحات روزنامه ها و مجله هایند. وقت هایی هم هست که همان طور که ایستاده ای و از سرت می گذرد که نمی افتی، دره خودش را می کشاند جلوی پایت و با سر می روی تهش. زیر لب می گویم حیف. حیف زن و شوهر جوان همسایه، حیف من و همه ی زحمت هایم، حیف مامان و همه ی امیدهایی که برای من داشت، حیف لیلا که من را ول نمی کند به حال خودم...
چرا این قدر به آن ها فکر می کنم؟ نمی دانم. شاید چون به چیزهای دیگر فکر نکنم و در امان باشم. دختر جوان مرا یاد خاله جانم می انداخت. ته چهره ی قیافه اش، لبخندش، سرنوشتش. اینکه جوان بوده و طلاق گرفته و بعد با هزار جور بدبختیِ نارضایتی آقاجانش و بی پولی و حرف مردم، رفته خارج. خارج! عجب چیزی. زمانی بود که همه دلشان این «خارج» را می خواست و من نمی خواست. من دلم می خواست همین جا باشم و برای خودم زندگی بسازم. اما حالا چه؟ وقت هایی هست که آدم درمانده می شود. می نشیند با خودش راه های نجات را بررسی می کند و اولش هم اینکه بروم؟ نروم؟ اگر بروم همه چیز درست می شود؟ البته که نمی شود. کاش خاله جان بود و می توانستم حرفش را بزنم و ببینم وقتی که رفت آن قدر به دست آورد که به همه ی از دست داده هایش بچربد؟ اما نیست. پس برای خودم قصه می سازم که نمی چربد. که آنجا آدم دلش می گیرد و تا مدت ها، کسی نیست که بروی با او بستنی بخوری، با او بخندی، با او ولیعصر را راه بروی و هزار و یک خاطره ی خیابان را دوره کنی. همه اش غریبگی و بی خاطرگی و بی کسی ست. چه چیزی هست که ارزش همه ی این ها را داشته باشد؟ نمی دانم. شاید اگر کسی را داشتم ارزش اش را داشت. مامان یک روزی همه ی این ها را تحمل کرد بخاطر ما. هر طور که فکر می کنم تهش می رسد.... ]
پ.ن1:
محتوای یافت شده ی یک فایل ورد در گوشی موبایل. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید ته فکرهام به چه چیزی می رسیده که ننوشتمش. یادم نمی آید وقت نوشتن این ها به چه چیزی فکر می کرده ام. حتی دقیق یادم نیست که کی نوشتم! فقط یادم هست همه اش وهم و خیال بود.
که البته در هر خیال و توهمی، نشانه و استعاره ای از واقعیت ها هست و هر کسی این را نمی فهمد. الان حتی دارم فکر می کنم که شاید خیال هر آدمی، در هر سطح از غیرواقعی بودن هم باشد، هر چقدر هم که ساختگی، باز هم قرائتی ست از حقیقتی که درون آن آدم گذشته. این را آدم ها گاهی خودشان هم نمی فهمند.
مقاله یا مصاحبه ای می خواندم مدت ها پیش، که می گفت تجربه های نهفته ی ذهن به طور ناخودآگاه به کمک نویسنده می آیند. یعنی اینکه طرف خودش هم نمی فهمد اما یک تجربه ی کوچک چند لحظه ای در چندین سال پیش، یا فلان خبر شنیده شده و فلان تصویر دیده شده، یا یک احساس و رنجی که مدت طولانی درون آدم جریان داشته، وقت نوشتن بی آنکه آن ها را یادمان باشد به شکل هایی دیگر یا به همان شکل خودشان را نشان می دهند و نوشته می شوند. می گفت برای همین مهم است که نویسنده خوب همه چیز را ببیند، همه چیز را بشنود، یادداشت برداری های باربط و بی ربط کند و بعد تا حدودی کار را به ذهنش واگذار کند. البته آن مقاله یا مصاحبه ای که حتی یادم نمی آید چه چیزی بود دقیقا این چیزها را نمی گفت. :)) این ها برداشت من بود که یکهو به دستم آمد بنویسمشان. هوف! چقدر حرف زدم.
پ.ن2: و نهایتا، نیمه کاره و غیرقابل ارائه و به درد نخوری مثل بقیه.
برچسب: لیلافروهرخیلی دوست دارم,لیلا دوست دارم,دوست دارم لیلا فروهر,لیلاخیلی دوست دارم,دوست پسر لیلا اوتادی,دوست پسر لیلا بلوکات,دوست پسر لیلا هزال کایا,دوست دارم لیلا فروهر دانلود,دوست داشتن لیلا,دانلوداهنگ لیلافروهرخیلی دوست دارم,
نویسنده: نگار میرزاده