کاش این روزا بودی نل. جمع و جور، بغل دست خودم می بردمت همه جا و همه چیز رو مدام برات حرف می زدم. نه اینکه بنویسم. حرف بزنم. با لحن خودم. دستامو تکون بدم و حالت چهره داشته باشم. به چشم هام نگاه کنی و گوش کنی و اصلا هیچی نگی. یا بگی. یا هرچی. کاش توی کیفم بودی نل. خیال ها و قصه ها همیشه کافی نیستن.
پ.ن: دارم جدی جدی کم می آورم. باید بلند شوم بروم امامزاده صالح، آنقدر بنشینم روی همان پله ها که...
که نمی دانم
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: شنبه
15 آبان
1395 ساعت: 2:06