خرید بک لینک
این چند روز که توی خانه تنها بودم، تجربه ی جدیدی بود. مستقل بودن هنوز مثل قبل برایم جذاب است اما این روزها، این اولین تجربه ی نسبتا طولانی مدت، کمی متفاوت تر گذشت. چیزهایی به چشمم می آمدند که وقت بودنشان گم شده بودند بین روزمرگی ها. مدام فکر می کردم به آدم های تنها. به صبح در را قفل کردن و عصر، تنها کلید را توی تاریکی خانه انداختن. به زنانگی های ناتمام و زن هایی که کسی نیست به چه غذایی دوست داشتنش فکر کنند. کسی نیست که طعم کیک هایشان را بچشد. کسی نیست وقتی که کارهای دیگر مانده و آنها ایستاده اند به ظرف شستن و ظرف شستن، ازشان بپرسد خوبی؟ به مردهایی که مجبورند وقت خرید کردن فقط به نیازهای خودشان فکر کنند. به وعده های یک نفره، به صبح هایی که کسی منتظر بیدار شدنت نیست، به شب هایی که به کسی شب بخیر نمی گویی، به محتاج آدم های بیرون خانه بودن، به اینکه کسی نباشد در رفتارهایت به او توجه کنی و خودت باشی و، خودت...

این روزهای آرامِ خانه ماندن، به تنهایی های ملموس و واقعی ای فکر می کنم که در شهر دارند نفس می کشند.

و البته به اینکه، دو ماه مانده تا هجده سالگی... خیلی چیزها دارد عوض می شود.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 13:14

صفحه بندی