عصر شهریور و هوایی کمی تا قسمتی ابری.
نشسته ام کف اتاقی که بعد
از دوهفته بیخیالی و گشت و گذار رسیده ام بهش، و یک عالم کار و استرس و بهم ریختگی روی میز و تخت و در و دیوار منتظرم اند. نشسته ام کف اتاق و «صیاد»ِافتخاری گذاشته ام برای خودم. کلیشه است؟ قشنگ است ولی... بلند می شوم که بروم یک چای هل و دارچین دار برای خودم دم کنم و با نبات و صدای ستار آهنگ افتخاری، آرام بگذرانمش. می دانی؟ متوجه وقتی که برای من می گذارند هستم و متوجه ام که حرف هایشان تا چه حد می تواند خیرخواهانه و دلسوزانه باشد. اما خب، منطقا دلم نمی خواهد کسی برای من هدف هایم را تعیین کند و بگوید که دورنمایم را کجا بگذارم. بگوید که باید به چه چیزی فکر کنم. ممکن است ایده آل آن ها درس خواندن توی دانشگاه تربیت معلم باشد و ماهی هفتصد هشتصد تومان حقوق و بعد هم لابد سی سال برای ادارات فخیمه کار کردن و زندگی آرام و مطمئن کارمندی. ومعلوم است که چیزهای بدی نیستند! خوب اند. اما ایده آل من نیست. متاسفانه کله ام پر از باد است. نمی خواهم آرمان گرایی ها را کنار بگذارم. متاسفانه من چیز بیشتری از این دنیای لعنتی می خواهم. چیزی بیشتر از حقوق ثابت و شغل تضمین شده و ازدواج آسان.
سین، یک ماه پیش که در بحبوحه ی تصمیم گیری و انتخاب راه بودم، یک بار می گفت که هر کدامش را انتخاب کنم به من امید دارد. می گفت حسی توی دل خودش و برقی توی چشم های من و یک چیزی توی حرف هام هست که مطمئن اش می کند کارهای بزرگی انجام خواهم داد. که یک جایی از این دنیای خرابه را درست تر خواهم کرد... راست می گفت؟ نمی دانم. می گفت به خودم اعتماد داشته باشم. دلم نمی خواهد امیدهای سین ناامید شود. دلم نمی خواهد شرمنده ی رویاهای خودم بشوم. دلم نمی خواهد فقط به فکر خودم باشم و یک زندگی آرام و راحت و بدون ریسک و فقط همین. بعد هم بمیرم. مشتاق به این دنیا نیستم اما دلم می خواهد حداقل حالا که هستم و کاری اش نمی شود کرد، بودنم با نبودنم فرقی بکند. دلم می خواهد قبل از اینکه بمیرم، چیزی را عوض کرده باشم... اندازه ی کوچکی خودم لااقل، قدمی از راهی برداشته باشم. و فکر می کنم که این چیزها از راه های پیشنهادی آن ها نمی گذرد. یا حداقل دیرتر می گذرد! چه می دانم. شاید هم اشتباه می کنم.
پ.ن: می شود ته همه ی این حرف ها، سرخوردگی نباشد؟
بعدنوشت:
چرایی علاقه ی ناخودآگاهم به هی گفتن و هی گفتن از هوا و زمان و مکان و اینکه چطور نشسته ام و چه کار می کنم را خودم هم نمی فهمم!
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: سه
شنبه
30 شهريور
1395 ساعت: 16:55