من از فراموش کردن احساسات خوب می ترسم. یعنی واقعا می دانم که چقدر نماندنی اند و گاهی وقت ها مثل حالا، دلم می خواهد با چند جمله ی خبری ساده جاودانه شان کنم. مثلا همین قدر مسخره که بنویسم: حال من خوب است. بنویسم امروز درخت ها وقت غروب قشنگ ترین چیزی بودند که دیدم. بنویسم خانمی که توی اتوبوس مجله ام را ازم گرفت که بخواند و بعد مسیرمان را با هم رفتیم حالم را خوب کرد. هرچه! دقیقا هرچه. ساده و مسخره. اما بعدها بدانم که فلان روز حالم خوب بوده. که فلان روز از چیزی به آن سادگی خوشحال شده ام. که روزی بوده که قدر زندگی را دانسته ام. که لبخند زده ام. این ها را گاهی دوست دارم جاودانه کنم چون می دانم که وقتی می روند و زیر سنگینی ِروزمرگی، زیر رخوت حال های خراب محو می شوند، دیگر هیچی ازشان به جا نمی ماند و طوری از یاد می روند که انگار وجود نداشته اند. بعد حالی به همان خوشی نیاز است که چیزی یاد آدم بیاورد. آن هم آدم بنشیند به انتظار، هفته ای، ماهی، سالی. کسی چه می داند!
وقتی فکر می کنم، می بینم که یکی دوهفته ی بعد از کنکور واقعا ولع زندگی کردن داشتم. ولع نوشتن. ولع سراغ دوست داشتنی ها و خیال هایم رفتن. ولع راه رفتن. از راه رفتن در خیابان لذت می بردم! طوری سرخوشانه که انگار در یک دشت سبزم، نه در هوای گرفته ی تهران. اما به هرحال، روزها گذشتند و خیال بافی و رویابافی ها جای خودشان را به «خب حالا برو هرکاری که می خواستی بکنی رو بکن» دادند. بعد باید می گشتم دنبال کار. بعد درگیر مسئولیت خیریه و پیچیدگی هایش شدم. کارهایم درآمد نداشتند. دنبال بعضی خیال هام رفتم که کلا دود شدند و گند خورد بهشان. بعد بعضی آدم ها اذیتم کردند. من بعضی ها را اذیت کردم. بعضی شب ها با پادرد خوابیدم و صبح ها با استرس بیدار شدم. درگیر منافعم شدم و نشدم. بعضی روزها هم بیکار بودم و از بیکاری ترسیدم. بعضی تجربه های غریب عاطفی هم برایم لا به لای همین روزها گنجید... یعنی می گویم همه چیز شد شبیه زندگی واقعی و من پرت شدم وسطش. آدم حواسش که نباشد کم کم گم می شود. امشب دیدم که از آن سرخوشی و ولع برای زندگی کردن خبری نیست. انگار خیلی وقت است. دلم نمی خواهد بروم دانشگاه. دلم نمی خواهد هیچ اتفاق جدیدی بیفتد. آدم های جدید نمی خواهم. یعنی از آن حس و حال چندهفته پیش خبری نبود. همه ی این ها را پیچیدم به هم که برسم به اینجا. که یک جا بنویسم و یادم بماند که علی رغم همه ی غرهایی که زده ام و می زنم، این روزها مدام با خودم فکر می کنم که عوض همه ی چیزهایی که ندارم، دوستان خوبی دارم. من واقعا دوستان خوبی دارم و خدای خوبی که آنها را به من داده. دوستان دوری که هروقت باشند و بیایند نعمت اند و آن دو یا شاید هم سه آدم نزدیکم که وقت بودنشان، از هیچ چیزی آنقدرها نمی لرزم. باید به خاطرشان شکر کرد. برای آن معدودهای نزدیک ِفرق کننده و بخاطر همه ی آدم های دیگر. دلم خواست جایی بنویسم که اگرچه دلم برای از دست دادن آدم هایی چرکین است، اما از داشتن آن ها هم خوشحالم و خواستم یادم بماند که در روزهای گرم و شلوغ مرداد نودوشش، قدرشان را خوب می دانسته ام. آرامی و خوشی ناشی از داشتن برخی همان هاست که حالم را سر پا نگه داشته. دوتا عزیزشان در یک حس و حال که بوده ام بهم گفته اند «تو تنها نیستی». من به این حرف فکر کرده ام. دوستشان دارم و تنها نیستم. آره خلاصه... می نویسم چون من از فراموش کردن احساسات خوب می ترسم.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده