این یک پست کوچک را اینجا بگذارم برای یادگار تا یادم بماند که نجاتم میدهد. که از همهچیز نجاتم میدهد. وقتهایی که جهنمیام و همهچیز در نظرم بد است و دلم میخواهد بمیرم، وقتهایی که لبخند میزنم و آرام و خوبم اما هیچ خوب نیستم، وقتهایی که زیادی خوبم، وقتهایی که امیدهام تمام شده و دلزدگیهام رو آمده، و وقتهایی که نمیدانم با حجم ذوق و شوقهایم چه کار کنم... همیشه دربرم میگیرد و درست میآوردم بیرون. یکجور که تا چند ساعت هیچی تکانم نمیدهد.
این شبهای شفاف و آن شبهای تار بهار نودوهشت... همهچیز یادم بماند.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده