حس می کنم حالم مثل وقتی ست
که کسی را ماری، عقربی چیزی گزیده باشد و مجبور باشند آنقدر خون کثیف را
از آن گزیدگی بیرون بکشند تا دوباره خون تمیز به راه بیفتد و سم
از بدن خارج شود. فکر می کنم
که حالا باید بنویسم. باید آنقدر مزخرف و همین چرت و پرت های سانتی مانتال و آشغال ها را بنویسم تا سم
از ذهنم خارج شود و برسم به چیزهای بهتر. باید روند جاری شدن خون را دوباره راه بیند
ازم.
ننوشتن و غرق زندگی روزمره شدن و نخواندن و انگیزه نداشتن و سختی های دیگر، مرا گزیده. این ها ذهن مرا گزیده و خون مرا راکد کرده. نمی دانم چه طور است
که حالا ساعت دو
ازده و نیم نیمه شب شانزده بهمن حس می کنم توانایی خارج کردن این سم را دارم و اصلا نمی دانم این اعتمادبنفس را از کجا آورده ام
که خیال کنم حالا سمی در بدن من است
که این شکلی ام و از اول هم همین نبوده ام. بله نمی دانم اما خب، دارم دیگر. انگیزه و حس و حال وقتی در خانه ی آدم را می زند آدم نباید ازش سوال و جواب کند و نشانی بپرسد. باید راهش بدهد داخل و به گرمی بپذیردش. حتی اگر شمایل احمقانه و مسخره ی حالا را داشته باشد. از من قبول کنید که این چیزها را باید پذیرفت. اثرشان مثل یک قرص کوچک می ماند. مثل یک رویای کوتاه اند. مثل خوابی که حتی نمی توانی تعبیرش کنی. لحظه ای روشنی که در خواب لبخند می زنی و بعد در بیداری هیچ چیز به یاد نمی آوری. این ها را باید به گرمی پذیرفت تنها چون درد زنده بودن را کمتر می کنند...
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
تاريخ: پنجشنبه
16 اسفند
1397 ساعت: 6:52