خرید بک لینک

نمیدانم بیشتر دوست دارم در خیال غوطه بخورم و ناتمام باشم یا پا به واقعیت بگذارم و اتفاقی را رقم بزنم. نمیدانم دلم میخواهد تو را همینطور در خیالم داشته باشم و از عشق بخورانمت و پروارت کنم و در سرم، بزرگ و بزرگتر و بهتر و خواستنیتر و خواستنیتر و خواستنیترت کنم، و با همان خیال سر کنم و پلکهایم را از تصویرهای خوش و سرانگشتانم را از شوقی کمنظیر پر کنم، یا اینکه از خیال بزنم بیرون و پا به واقعیت بگذارم و با تو، با توی واقعی چشمدرچشم شوم و بشوم منشا اتفاقهایی که حالا نمیدانم خوب میتوانند باشند یا بد. که اصلا نمیدانم میتوانند باشند یا نه.

انتخاب من مشخص است. اگرچه که از این حال، همراه با بیقراری لذت هم میبرم، اگرچه که میدانم هیچچیزی به قشنگی خیالهای من نمیشود، اگرچه که میدانم آنقدر سوخت دارم که تا هروقت که بخواهم بتوانم با خودم و ذهنم و در این جهان خیالی برانم، اما احتمالا نمیخواهم بلاهای سخت گذشته را بر سر خودم بیاورم. دلم میخواهد خیالهایم واقعی بشود و اگر هم نمیشود که بشود، پس در خیال هم نشود. میخواهم منشا اتفاق باشم، میخواهم پایم روی زمین واقعی باشد، بعد با هم برویم توی خیال...

اما من میترسم. هرچه در این جهان بیشتر پیش میروم، بیشتر میترسم. نل، اگر تو اینجا بودی، میدانستی که من چطور سر دوستداشتنم تحقیر شدهام و چطور طعمش زیر زبانم مانده است. من حالا احساس کلهخربودن میکنم و دلم میخواهد به پیش برانم، به پیش برانم، به پیش برانم، و همهاش میگویم یک چیزی میشود دیگر، اما در آن جایگاههای تحقیر... نمی توانم نل. خیال به اینجا که میرسد متوقف میشود. من رویم را برمیگردانم. میدوم. اشک توی چشمهام جمع میشود. بعد دوباره برمیگردم. رویم را برمیگردانم و باز برمیگردم و آخرش هم خودم را به فنا میدهم.

نمیدانم...

۰۴:۰۴

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: جمعه 5 ارديبهشت 1399 ساعت: 6:00

صفحه بندی