بخش عظیمی از خوشبختی این روزهایم تویی، که دارمت،
و بخش دیگرش هم بالکنی که باز میشود رو به تکهای آسمان و یک سرو قدکشیده و درخت کوچکی که پرتقالهایش را ارزانی زمین کرده و درخت پیر و حالا برهنهی خانهی کناری که پرندههای سینهطلایی را جا میدهد روی شاخههای انبوه و عریانش، و اینکه هنوز میشود نسیم مطبوع اسفند قاطی همان صداهای پرندههای جورواجور ازش بوزد داخل اتاق و پردهی حریر را در خودش پیچوتاب بدهد...
و تو.
پ.ن:
دوست داره دوسش داشته باشی، ولی دوست نداره بهش بگی. دوست داره زندگیش کنی. یهجوری که انگار که هیچکی حواسش نیست.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده